![]() |
![]() |
|
| حرفهای در زمینه آزادی زنان |
|
دو روز از پاشيدن تيزاب به چهرهي دختران مكتب در قندهار نميگذرد كه حامد كرزي، رييس جمهور بي خرد افغانستان اعلام ميكند: "آنچه مربوط به ملا عمر و همراهان او می شود، اگر از آنان بشنوم که میخواهند به افغانستان بیایند و می خواهند برای صلح و اینکه کودکان افغانستان دیگر کشته نشوند، مذاکره کنند، من به عنوان رئیس جمهور افغانستان در زمینه حفاظت از آنان از هیچ کاری دریغ نخواهم کرد." در سياست، بازي با كلمات شايد بتواند براي مدتي اندك ماهيت يك حركت را بپوشاند و توجيه كند، اما نميتواند حقيقت را بپوشاند. رييس جمهور از كدام طالبان گپ ميزند... ملا عمر و همراهاني كه گويا در افغانستان نيستند؟ روزهاي اول به قدرت رسيدن (2003)، رييس جمهور طالبان را به دو گروه ميانهرو و تندرو تقسيم بندي كرد تا راه را به روي حضور طالبان در كابينه و دولت باز كند. بعدها در رسانهها نام طالبان جاي خود را به "شورشي"، "مخالفان دولت" و "افراد ناشناس مسلح" داد، تا ديگر انگشت اتهام به سوي ملاعمر، ملا داد الله و بسيار كسان ديگر كه رگ و ريشهيي به دولت دوانده بودند، گرفته نشود. حالا، مدتهاست كه طرح مصالحه با طالبان به طور رسمي بيان ميشود. هرچند پيش از اين نيز، صبغت الله مجددي با طرح "مصالحه ملي" هزاران طالب را از زندانهاي افغانستان و گوانتانامو آزاد كرد و با پول و بوسه به صف طالبان گسيل داشت. اما اين بار گفتگوي سياسي بر دور ميز است، به اين معنا كه بايد بخشي از قدرت به طالبان واگذار شود، مثلا چند وزارتخانه به كساني كه هفت سال پيش مردم فقير و گرسنهي افغانستان را به دار ميكشيدند و قتل عام ميكردند! بارها كرزي با جو سازيهاي مختلف تلاش كرد تا به گونهيي اين عناصر آشوبگر و جنايتكار را در كنار خود حفظ كند؛ اما اكنون طالبان از موضع قدرت دست رد به سينهي رييس جمهور مقتدر افغانستان ميزنند و پيش شرط تعيين ميكنند. حالا مار زخم خورده تبديل به اژدهايي شده است كه در يك سو بودجهي چند ميليارد دالري مواد مخدر را دارد، و در سوي ديگر مهرههاي وفادار نكتايي زده در كابينه و پارلمان.
رييس جمهور خائن است اگر با طالبان مذاكره كند. و هر كس ديگري كه از اين طرح دفاع كند نيز پيش مردم و كودكاني كه مكتبشان در ميگيرد و يا به چهرهشان تيزاب پاشيده ميشود، گناهكارند. چه كسي حق دارد به جاي اين مردم تصميم بگيرد؟ كرزي، فاروق وردك، بوش، ناتو؟...
پيشنهاد دولت براي مذاكره با طالبان، در گام اول نشان دهنده ضعف و ناتواني دولت و قواي بين المللي با طالبان ميباشد. اظهارات مقامات بريتانيايي تنها استوار بر منافع اين كشور در منطقه ميباشد و هيچ نشانهي حمايت از مردم افغانستان در آن ديده نميشود. به هرحال، طالبان چه به كابينه بيايند، چه در مزارع خشخاش موضع بگيرند، آشوب و جنايت به پايان نميرسد. و تنها گزينهي ممكن با كساني كه به هيچ ارزشي، نه دين، نه انسانيت و نه افغانستان باورمندند، نابودي است. به گفتهي گذشتگان خردمند اين مرز و بوم: "توبهي گرگ مرگ است".
16 نوامبر 2008 س. ع |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خبر کوتاه بود؛ "در زاهدان ایران، پنچ تن را دست و پا بریدند. یکی را دست راست و پای چپ و آن دیگری را دست چپ و پای راست ...." در فرهنگ و تجربه جمهوری اسلامی ایران و همراهان و همفکرانش، انسان چلیپایی بیش نیست. چلیپایی که باید چپ و راست آنرا برید. انسان را هر زمانی که بخواهند، این مردان بر گشته از گورستان تاریخ، تقلیل می دهند، به موجودی علیل و حقیر، به شی، به چیز. فلسفه ای مجازات در نظام های بدوی تعصب زا و تفکر گریز و در باور مردانی از عهد عتیق، انتقام است. آنچه که به "شی" تقلیل می یابد، "چیز"ی است در دستان مردان برتر و والاتر که باید با این انسان "چیز" شده همانگونه رفتار کرد که شایسته ای اوست. در منطق و قاموس چنین مردانی، مفهوم و ارزشی بنام "کرامت انسانی" و "صیانت نفس" وجود ندارد. مجازات در چنین نظام فکری، ضرب شست نشان دادن است، حاکم کردن فضای ترس است، مردان صاحب اتوریته ای فرا زمینی، مالک موجوداتی هستند، که بر ایشان امارت دارند. به باور این مردان بر خاسته از گورستان تاریخ، آن جا که "عدالت"ی که ایشان به آن باور دارند، ایجاب کند، می توان از هر مرزی فراتر رفت، اصولا مرزی نیست که بتوان از گذشتن از مرز صحبت کرد. هر کسی را که این قیم های بندگان خدا لازم بدانند، میتوانند از انسانیت او تهی کنند. از جائیکه، هیچ تابویی در برابر اراده ای فرازمینی چنین حکمدارانی که خود شان را بازتاب اراده ای الهی در زمین می پندارند، وجود ندارد، پس میتوان با انسان مرتکب شده ای جرم، به دلخواه رفتار کرد. چنین انسانی را تقلیل داد به کرمک حقیری، به موجودی زبون و بیچاره تا ناگزیر شود، در خیابان های "ام القرای" اسلامی ایران بلولد. انسان را که "اشرف مخلوقات" است، کاهش داد به چند سوراخ برای انجام پاره ای از نیاز های ناگزیر بیولوژیک. چون بر پایه ای باور تمامیت خواهی از این دست، میتوان انسان را به گونه ای فرا تاریخی شکل و فرم داد و انسان ها مکلف و محکوم اند تا همه باور های یکدست و زندگی یک دست، داشته باشند تا جائیکه بتوان تا مرز مهار عواطف و احساسات او پیش رفت، پس باید نگذاشت کسی پا را از "خط" فراتر نهد. رهبر، امام، پیشوا، دبیرکل حزب، در پی انسان های هم قد و هم فکر اند، کس نباید وسوسه ای خدشه دار کردن "وحدت کلمه" را داشته باشد و یا "وحدت ایدیولوژیک" را آسیب رساند. از این رو جهان، جهان "دشمنان" و "دوستان" است؛ جهان اهورا و اهریمن است. جهان انقلابیون وارسته ای حزبی و مزدوران ارتجاع و امپریالیسم است. یکی سزاوار زندگی است و آن دیگری موجود حقیری است که باید از آغوش "ملت شهید پرور" و از "گردونه" ای تاریخ برون شود. از چشم اندازی این چنین، انسانی کردن مجازات، مفهومی است لیبرالی، غربی و محتوایی است که با پیشقراولان هجوم فرهنگی به خانه ای ما آورده می شود. پیش از آنکه این واژه ای بیگانه، فرهنگ صاحبان "حقیقت های جاویدانی" را آسیب رساند، باید به صاحبان آن داغ چشم نشان داد. از این دیدگاه، معنی و مفهوم مجازات انتقام است، دفاع از "حقیقت های سرمدی" و واجدان و حاملان آنها است. چنین برداشت ایدئولوژیکی از مجازات سرکوب مخالفان را و تصفیه ای دشمنان را آسان می سازد. "دشمن" را باید از انسانیت او تهی نمود. او را مسخ نمود به کرمک حقیری که محکوم به لولیدن شود. با انسان کاهش یافته به "شی"، به کرمکی حقیر، تنها خود او حقیر نمیشود. همراه با او خیل و قبیله اش نیز مجازات و شرمسار دیار و جامعه می شوند. چرا که در جامعه ای سنتی، انسان با فردیت خود، معنی نمییابد. تبار و خیل و قبیله و جمعی که او خود را به او منسوب می داند، همراه با او مجازات می شوند. در جوامعی که خوبی ها و بدی ها تنها از آن صاحبان مستقیم شان نیستند، بلکه مال و مالکیت جمع اند، جمعی که صاحب و فاعل خوب و بد به آن تعلق دارد، پس با تبدیل عضوی از کلکتیف به موجودی حقیر و علیل، دیگر اعضای جمع نیز شرمسار می شوند. آبروی جمع ریخته می شود، بینی اش بریده می شود، شرمسار و سر افکنده می شود. بدینگونه، با مجازات فرد، با پی آمد های بی رحم جمعی، دمار از روزگار دیگر اعضای کلکتیف نیز کشیده می شود. در جامعه های سنتی، به ویژه در افغانستان، هر روز به نام سنت و رسم و رواج در پرتو ایدیولوژی های مردسالارانه به حریم و شرف و عزت زنان و دختران و کودکان تجاوز می شود. چه بسیار که این تجاوز ها به دلیل تخطی که یکی از اعضای مردانه "جمع" مرتکب شده است توجیه می شود و گاهی نسل ها و تبار ها را به سیاهی می نشاند. کمتر اتفاق می افتد تا کسی به پرسد که این کودک به جز از اینکه به دلیل یک تصادف بیولوژیک و آنهم در حالیکه هیچ حق انتخاب نداشته است، با مجرم پیوند یافته است، چه جرمی را مرتکب شده است. در چنین بستر اجتماعی و فضای فرهنگی است که به راحتی میتوان انسان را از طریق قهر دولتی، که در واقعیت تداوم همان قهر قبیله است در پوشش دولت مدرن، به چلیپایی که دو گوش آن بریده شده است، تقلیل داد. هر اندازه که این دو جهان در تقابل با یکدیگر قرار داشته باشند، نظام ارزشی آنها که چنین مجازات های برون از زمان و آفریده ای زمان های دیگر و ساختار های دیگر را، ممکن می سازد، هم گونی و همسانی دارد و هم هویت است، در عین تقابل. جانب دیگر قضیه هومانیزه کردن مجازات است که در آن جدال اصلی بر سر اصلاح پذیری انسان است. در چنین تفکری، انسان قابل اصلاح است و نباید به دلخواه، بی حد و مرز برای در هم شکستن او به پیش رفت. جرم، مسئله ای خود مجرم است، دیگران، اعضای خانواده اش و تبارش هیچ مسؤلیتی ندارند. مجازات اگر از سوی باید آلام قربانی را کاهش دهد، درد همبستگان او را کاهش دهد، باید به مجرم نیز کمک کند، تا او بتواند به عنوان انسان، به آغوش جامعه بر گردد. در سرزمین های که آسمان سیاسی آنها آبی و فردیت انسان سنگ بنای جامعه شده است، مجازات در گام نخست برای اصلاح فرد و تبدیل او به موجودی سودمند برای جامعه است. در اینجاست که تفاوت گوهرین میان موجودی که غریزه ای بیولوژیک انتقام رفتار او را تعیین می کند و انسانی که به "کرامت انسانی" و "صیانت نفس" انسان احترام می گذارد، نمودار می شود. مجازات های که انسان را به شی و به چیز تقلیل می دهند، همانگونه که در کنش طالبان به مشاهده می رسید و در اجراآت جمهوری اسلامی ایران در دستور روز قرار دارد، نشانه های اند از تداوم بربریت و ارزش های نظام قبیله در دورانی دیگر. در سرزمین های که ایدیولوگ های صاحبان حقیقت های مطلق به آنها، سرزمین های طاغوت و فساد اخلاقی خطاب می کنند، دهه هاست که دیگر از این مجازات های غیر انسانی خبری نیست. اروپای غربی و شمالی نظام مجازاتش را سالهاست که انسانی نموده است، امنیت شهروندان آنها و تجلی اخلاقی مردم و دولت های آنها نیز ده ها ست بر این بر گزیده گان زمینی برتری دارد. نمیدانم چه کسی اخلاقی عمل می کند: آن یکی که "خون رزان" می خورد و یا آن یکی که "خون کسان". یکی از ربوده شده گان در هرات، پس آزادی به صاحب این قلم گفت که "رباینده گانش در پی لت و کوب مفصلی که او را نصیب ساختند، افطار کردند و نماز شام را بر پا داشتند". در جامعه ای مسخ شده، متولیان فرهنگ هر روز از بر بادی فرهنگ والای ملت از طریق رسانه های که گویا صدای دهل و تنبور را گاهی بلند تر پخش می کنند، واحسرتا و وا ویلا سر می دهند، ولی در برابر عروسان کودک و کودکان عروس و تجاوز به عفت نو باوگان این دیار که به کمک همان فرهنگ توجیه می شود، دم بر نمیآورند. سرزمینی که در آن پریشانی کاه کلی، گناه بزرگتری است از تاراج مال و شرف انسان ها و کشتار بی گناهان، سرزمین حقیری است؛ سرزمینی است که بر "زنده ای آن باید گریست و نه بر مرده ای آن". |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
یکی از سازمان های حقوق بشر در انگلستان به تاریخ ۵ ام دسامبر ۲۰۰۷ عیسوی برای من جابزه مبارزه حقوق انسانی زنان را اهدا کرده بود که نوشته زیر متن سخنرانی امتنانی من بدین مناسبت است .
برای من جای افتخار است که از جانب مرکز تعلیمی زنان افغان و کمیته مشارکت سیاسی زنان جایزه ی دفاع از حقوقانسانی زنانرا به دست می آورم. من به سازمان ی تعلق دارم که آرمان آن، ساختن جامعه ای بر مبنای ارزش های حقوق بشر و فارغ از تبعیض و خشونت علیه زنان است. ما برای قدرتمند ساختن جامعه ی مدنی کثرت گرای کار می کنیم که بنیاد آن را دموکراسی، عدالت و تساوی جنسیتی می سازد. ما از تجارب دردناک گذشته ی خود آموخته ایم که جامعه ی مدنی نیرومند و با تحرک، ضمانت مطمئن برای رسیدن به اهداف و حفظ دستاورد های حقوق بشری ما است. این جایزه، نشانه ی قدردانی فعالیت های فعالین حقوق زن در افغانستان است که با وجود دشواری ها و سختی ها به مقاومت خود ادامه داده اند، و حتا در زمان طالبان نیز، برای بهبود حقوق زنان از تلاش دست نکشیدند، و اکنون نیز این تلاش ها ادامه دارد. به لحاظ تاریخی، زنان همیشه دچار نابرابری اجتماعی و موقعیت فرودست نسبت به مردان بوده اند، که این وضعیت ناشی از نظام خانواده گی فوق العاده سفت و سخت پدرسالار و ساختار های خیشاوندی در اقغانستان بوده است. خودکامگی نظام خانواده گی پدرسالار و سوء تفسیر از مذهب، به اضافه ی سیاسی شدن دین، هر چه بیشتر زمینه ی محدودیت حقوق زنان را فراهم کرده است. از این رو، ما راه درازی بخاطر نهادینه ساختن ارزش های حقوق بشری در افغانستان در پیش داریم. یک چنین دستآوردی، نیاز به برنامه ریزی استراتژیک و راهکارهای دقیق همراه با تعهد پایدار و انرژی پایان ناپذیر و اراده ی قوی بخاطر پایان بخشیدن به مشکلات چون ازدواج قبل ازوقت، ازدواج اجباری دارد، هم چنان برخورداری از حق طلاق، سرپرستی از کودک، حق میراث، ممانعت از خشونت خانواده گی، داشتن فعالیت، آزادی بیان و اجتماعات. ولی مهمتر از همه، باید زنان به عدالت دسترسی داشته باشند. با وجود مشکلات بزرگ، ما فعالین زن و جامعه ی مدنی افغانستان، به دستاورد های ملموس در راستای ساختن یک جامعه ی دموکراتیک دست یافته ایم. ما برای اشتراک زنان در روند های قانونی و حق نماینده گی در پارلمان افغانستان لابی های فراوان کرده ایم. ما هم چنان، کارزار های ملی بخاطر تساوی جنسیتی در نظام عدلی افغانستان به راه انداختیم، برای ورود زنان در بدنه تصمیم گیری دادگاه عالی یا ستره محکمه افغانستان دادخواهی کردیم، که این دادخواهی شامل اصلاحات در قوانین تبعیض علیه زنان نیز می باشد. ما هم چنان کمپاینی را برای تطبیق عدالت انتقالی، با توجه ویژه به نقض حقوق زنان در زمان جنگ، به راه انداختیم. با تمام تلاش های که فعالین حقوق زن انجام داده اند، هنوز مشکلاتی باقی است: 1. کاهش تعداد وزیران زن در آخرین تغییرات کابینه از سه به یک؛ 2. نپذیرفتن قضات زن در شورای عالی قضایی ستره محکمه افغانستان؛ 3. اخراج ملالی جویا، نماینده رک گوی از پارلمان در می 2007 ؛ 4. قتل سه زن ژورنالیست، در شش ماه گذشته، توسط گروه های مسلح نا شناس بخاطر فعالیت های سیاسی شان؛ 5. سنگسارآمنه 27 ساله، به جرم زنای محصنه در غیبت 6 ساله ی شوهرش، بدون طی مراحل قانونی در سال2005 ؛ 6. حمله تروریستی به جان صفیه عمه جان رییس ریاست امور زنان در قندهار و هم چنان کشته شدن سه کارمند کمک رسانی زن در شمال افغانستان؛ 7. نقض حقوق زنان در اشکال مختلف که در غرب افغانستان منجر به افزایش خود سوزی ها در میان زنان گردیده است. ما هشدار می دهیم که طالبان تنها یک جنبش ضد زنان و دموکراسی نبوده اند، بلکه مهمتر از آن، اندیشه طالبانی، در پروسه های سیاسی افغانستان برای خود جای باز کرده است. طالبانیسم یک خطر بزرگ برای دموکراسی شکننده و دستاورد های جدید ما در راستای حقوق زنان است. ما از شما دعوت می کنیم تا با حمایت های تان از فعالین حقوق زن، یکجا مانع از برگشت افغانستان به عصر و اندیشه ی طالبان شویم. ما همیشه شاهد بودیم که این گونه تفکرات و جنبش ها چه بهای سنگینی را بر انسانیت تحمیل کرده است. مبارزه با اندیشه ی طالبانی، تنها نبرد زنان افغان بخاطر حقوق انسانی شان نیست، بلکه، وظیفه کسانی نیز است که متعهد به جهانی می باشند که در آن به حقوق بشر احترام گذاشته می شود. من این جایزه را از جانب هزاران زن و گروه فعال و مبارزی می پذیرم که شاید نام شان در صفحات تاریخ ذکر نگردد، اما، دستاورد ها و فعالیت آنان، نسل های آینده درک و لمس خواهد گرد. من این جایزه ی با افتخار از طرف میلیون ها زن و کودک آواره، گرسنه، بدون سر پناه و آسیب دیده ی افغان می پذیرم. وعده می کنم که کار خود را تا زمانی ادامه می دهم که حقوق بشر و به ویژه حقوق زنان، بدون کدام اما و اگر مورد قبول واقع شود. این تلاش تا آن دم ادامه خواهد یافت که دیگر زنان سنگسار نگردند، به قتل نرسند، و بخاطر درخواست حقوق خود که قرن ها نادیده انگاشته شده است مطرود نگردند . سپاسگذاری پیش از آن که سخنرانی ام را تمام کنم، می خواهم سپاسگذاری و شکران خود را از مردمی ابراز بدارم که در جریان کار و فعالیت مرا حمایت کردند. تقدیر و تشکری می کنم از تمام فعالین و سازمان های حقوق زن در افغانستان، به ویژه از کمیته مشارکت سیاسی زنان، زنان پارلمان افغانستان، کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان و دانشوران همکار. سپاسگذاری خود را از نهاد ها و شبکه های بین المللی حقوق زنان و حقوق بشر، به ویژه سازمان جهانی (Womankind) که اجازه ی دست یابی به منابع و مشورت های خود را دادند و "شبکه ی جهانی همبستگی زنان زیر قانون اسلام"، ابراز بدارم؛ سپاسگذاری بخاطر حمایت ها و همبستگی های بی دریغ شان. بار دیگر می خواهم امتنان و تشکری خود را از مادرم پروین بخشی ابراز بدارم که بخاطر تحصیلات من از هیچ فداکاری دریغ نکرده است و به من همیشه اعتماد به نفس را آموخته است. همچنان، باید از پدرم داکتر حنیف تشکری کنم، بخاطر حمایت هایش ازمن تا بتوانم با نظم پدرسالار جامعه مبارزه کنم. از همکاران و مشوقان خود داکتر سپنتا، قسیم اخگر و خالد خسرو بخاطر همراهی، همکاری و حمایت اخلاقی شان تشکری می کنم. آنها همیشه نظرات خود را ابراز داشته اند و حتا گاه شیوه و نظریات من را نقد کرده اند. تشکری می کنم از(Womankind) که هیچ گاه در حمایت های خواهرانه ی شان رااز فعالیت ها و کارزار های حقوقی من دریغ نکردند. در نهایت، ابراز سپاس از(International Service) که مرا مفتخر به این جایزه ساخت، به کار و فعالیت هایم ارج گذاشت، و با تشویق خود باعث شد که تلاش های خود را برای مقاومت علیه بی عدالتی ها در افغانستان ادامه بدهم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
توافقنامه ی بن و پس از آن تصویب قانون اساسی افغانستان و الحاق دولت به کنوانسیون بین المللی رفع هر گونه خشونت علیه زنان، آغاز به رسمیت شناختن حقوق و مشارکت سیاسی زنان در افغانستانی پس از طالبان به شمار میرود؛ اما با آنهم تمامی این تحولات، نتوانست نقطه ی پایان بر انزوا و عدم مشارکت سیاسی و اجتماعی زنان افغان باشد، زیرا تا هنوزبرای زنان به دلیل نداشتن قدرت نظامی، پشتوانه ی اقتصادی و محرومیت طولانی از مشارکت اجتماعی، سهم مورد توقع در حکومت و نهاد های قدرت داده نشده است . به عنوان نمونه برخلاف تعهدات بین المللی، حکومت افغانستان، کابینه ی با تنها یک زن و ستره محکمه بدون حضور زنان را ساخت. در تمام این مدت تا اکنون تنها با لابی کردن جامعه بین المللی و با فشار گروه های زنان، حکومت وادار به تصویب برخی قوانین و امتیاز های اداری و سیاسی به نفع زنان شده است دلخوشی جامعه مدنی و به ویژه گروه های زنان، پایبندی حکومت افغانستان به تعهداتش در قسمت تامین مشارکت زنان در اداره و دست یابی برابر به فرصت ها و منابع بوده است؛ اما در پنج سال گذشته روشن گردید که تعهدات حکومت دستخوش معامله ها و فشار های سیاسی می شود. از سوی دیگر، جامعه جهانی نیز به دلیل مصلحت های سیاسی، از فشار لازم بالای حکومت، در قسمت حضور بیشتر زنان در کابینه و قوه قضاییه خود داری کرده است. در نهایت وضیعت سیاسی و اجتماعی زنان چنان ناپایدار است که با هر فشار سیاسی از طرف گروه های محافظه کار و یا زیاده خواهی های سیاسی، احتمال از دست رفتن امتیاز ها و موقعیت متزلزل زنان میرودهمان گونه که تجربه جنبشهای زنانه در کشورهای دیگر نشان داده است، قوانین عادلانه و به دست آوردن فرصتهای برابر برای زنان، در نتیجه کار و مبارزه ی زنان در کنار حمایت جهانی از این دست جنبشها میسر بوده است. در افغانستان، این تجربه ها به همت زنان افغان امکان پذیر بوده و زمینه عملی شدن آن در یک جا شدن، دادخواهیپیگیر، استفاده از افکار عمومی داخلی و خارجی و تقویت انجمن ها و شبکه های حمایت از زنان افغان در سطح ملی و منطقه یی امکان پذیر می باشدچنانچه کمیته مشارکت سیاسی زنان در ماه ثور سال 1383هجری خورشیدی به ابتکار فعالین حقوق زن در کابل با هدف حمایه از حقوق انسانی و سیاسی زنان و بلند بردن آگاهی سیاسی و رهبری زنان برای مشارکت در قدرت و مبارزه در برابر نظام پدر سالاربرای تغیر مناسبات جنسیتی تاسیس شد این کمیته از بدو تاسیس تا حال فعالیت های چون حمایت از حضور زنان در موقیعت های سیاسی، راه اندازی کارزار ها برای اشتراک زنان در روند های انتخاباتی، رایزنی برای حضورسیاسی زنان در کابینه وشورای عالی قضا، برگزاری کنفرانس ها، سیمینار ها و کارگاه های مشورتی وتحلیلی روی بستر سازی دیدگاه های جنسیتی در قوانین وبراه انداختن تظاهرات و راهپیمائی ، نظارت ازعملکرد دولت وموضع آن در قبال مسله زن، حمایت ازموجودیت وزارت زنان را انجام داده است اعضای موسس کمیته مشارکت سیاسی زنان افغانستان پس از چهار سال تجربه کاری و آموختن از آن طی یک نشست سه روزه نخستین اساسنامه این کمیته را مرور و پیشنویس برنامه راهبردی(ستراتیزی پلان) دو ساله خویش را تدوین کرد، که بر پایه این برنامه راهبردی و تحلیل وضیعت سیاسی زنان به ویژه سیاست های تبعیض آمیز اخیر دولت در برابرمشارکت زنان در حوزه سیاسی- اجتماعی، نیاز گسترش و توسعه کمیته، امر حتمی و تاریخی به حساب آمد، زیرا یکی از غفلت های عمده از طرف زنان و به ویژه فعالین حقوق زن تاحال، عدم تلاش های جمعی و متحد و متعهد آنها برای دست یافتن به قدرت و حضور در نهاد های حکومتی بوده است. اگر زنان افغان بتوانند در پرتو قدرت و لیاقت شان در نهاد های حکومتی و یا غیر حکومتی، حضور گسترده بیابند، در آن صورت نادیده گرفتن فعالیت و حضور شان برای اکثریت سیاستمداران و دولتمردان افغان ناممکن است.بنا به وسیله این فراخوان از تمام زنان آگاه کشور که خواهان تحقق حقوق انسانی زنان وحاکمیت قانون در افغانستان اند و در همنوایی با اهداف کمیته مشارکت سیاسی زنان قرار دارند تقاضا میکنیم که دراین مبارزه حق طلبانه کمیته مشارکت سیاسی را همراهی نموده مسوولیت تاریخی و انسانی خویش را برای اعاده حقوق انسانی زنان ادا نمایندلطفا علاقمندی و نظریات خویش را برای شمولیت در این کمیته با تماس به نشانی های ذیل اعلام نماید. شماره تیلیفون افغانستان -0093-700224818 شماره تماس بیرون از کشور 0015145812389 najia_haneefi@yahoo.com a_alema@yahoo.de
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
سوال اینکه زنان برای رسیدن به حقوق انسانی شان چی رویکرد های راباید اختیار کنند مسله بحث برانگیزی است که نمیشود دریک مقاله مختصر به آن پرداخت ولی قبل از اینکه وارد این بحث شویم روی اینکه حقوق زن چیست و چرا مراعات نمیشود مکث میکنیم . به باور من هرموجود زنده به صورت طبیعی خواهان آزادی اراده و و داشتن حقوقی است که توسط آن بتواند زندگی خویش را به صورت عادی و طوریکه خودش میخواهدپیش ببرد، که موجود زن نیز از این ویژگی طبیعی مستثنا نیست،بنا حقوق زن همان حق ای است که هر انسان خواهان آن و هر موجود دیگر از آن برخوردار است . اینکه چرا حقوق زنان مراعات نمیشود بر میگردد به تاریخ سلطه طلبی و تمامیت خواهی مردان و تمکین زنان در برابر محدودیت های وضع شده این تسلط تاریخی ، ولی برای دوبار حاکم شدن زنان بر وجود و اراده خود شان نیز نیاز به مبارزه ، دفاع و مقاومت قوی از جانب زنان و عقب نشینی مسالمت آمیز از جانب مردان است تا موازانه اراده انسان هامساویانه برقرار شده وزندگی انسان ها انسانی شود. قبل از اینکه به ارایه رویکرد ها بپردازم یکبار دیگر تاکید میکنم که تحقق حقوق انسانی زنان در افغانستان به تلا ش زنان و مردان کشور وابسته است زیرا زنان با تمام محدودیت های حاکم در طول تاریخ با انواع مختلف مبارزات ،واکنش ها و یا سرکشی ها از قوانین و هنجار های وضع شده نشان داده اند که حق خویشرا میدانند و میخواهند و مردان باید با درک ا ین واقیعت که تمامیت خواهی و پدرسالاری از مزیت یک زندگی لذت بخش انسانی میکاهد ازشکنجه و خشونت دست کشیده و حقوق زنان را مراعات نمایند. از اینکه نقش های جنسیتی را در یک جامعه ارزش ها،هنجار ها و باور های انسان های آن جامعه تعریف و معین میکند ، با توجه به ساختار اجتماعی جامعه افغانی ارزش هاو هنجار های اجتماعی ما را سنت ها ویا عنعنات قبیلوی و یا قومی یی تعین میکند که بالاتر از ارزش ها و دساتیر دینی که بدان ایمان داریم این هنجار ها زیر نام های مختلف و یا اکثرا زیر نام ارزش های دینی بر زندگی عامه و به ویژه زنان حاکمیت داشته و عملی میشود که متاسفانه در این نوشته کوتاه مجال بر شمردن آن نیست ولی مختصر اینکه بزرگترین مانع دستیابی زنان به حق شان همانا مسله خلط شدن ارزش های قومی و قبیلوی چند صد ساله با دین اسلام است . چون بر پایه این هنجار و ارزش ها است که زنان ناموس و غیرت خانواده و جامعه محسوب شده و حفظ عام و تام این ناموس را مردان به عهده دارند و برای حفظ بهتر و مراقبت جدی تراز این ناموس لازم و مقدوراست که تمام زندگی و اراده زنان توسط مردان کنترول و هدایت شود از درس خواندن و خانه بیرون رفتن شروع تا معامله وجود آنان برای حل مشکلات،بدست آوردن پول، موقیعت اجتماعی ،جبران قرض وهر نوع خلاف کاری ،و جزا قتل اعضای مرد خانواده و از این قبیل..... سلسله هنجارهای دیگری هم است که هیچ یک آن با اساسات دینی همخوانی و مطابقت ندارد. بنا اولین اقدام برای رسیدن زنان به حق شان جدا کردن ارزشهای سنتی قبیلوی از ارزش های دینی است که این اقدام نه تنها وظیفه زنان بلکه مسوولیت هر انسانی که به جنس زن منحیث انسان و به حقوق انسان در کل معتقد است میباشد. پس از جدا شدن این دو مورد کلا متفاوت و متناقض یعنی ارزشها و هنجار های دینی از ارزشها و هنجار های سنتی (عنعنوی)قدم بعدی باید ادمه سیاست کنش مثبت(افرمتیف اکشن) و یا سهمیه دهی با توجه به ماده 22ام قانونی اساسی نیز یکی از رویکرد های اساسی برای رسیدن به این امر باشد. من به عنوان یک شهروند زن سهیمه که در قانون اساسی برای زنان در پارلمان اختصاص داده شده خلا ف ماده 22 ام میشمارم زیرامطابق این ماده زن و مرد در برابر قانون مساوی اند پس بدین اساس شهروند زن و مرد این کشورباید از مسوولیت و صلاحیت مساوی نیز برخوردار باشند . راهکاری که میتواند در این زمینه موثر واقع شود همانا سهم دادن مساوی زنان در قدرت وتصمیم گیری است تا زمانیکه زنان در نهاد های تصمیم گیری و قدرت شامل و حاکم نباشند وبدینوسیله دیدگاه زنانه در سیاست های کلا ن کشوری جهت دهی نگردد، پاسخ دادن به مطالبات نیمی از جامعه ناممکن و ناکام و نا کامل است که این خودیکی از دلایل نارضایتی و بحران فعلی در کشور است . اصلاح و تدوین قوانین جدید با مفاد حقوق انسانی و عدالت جنسیتی نیز یکی از راهکار های است که میتوان با آن برابری جنسیتی و حقوق انسانی زنان را تضمین کرد. ایجاد نهاد هاو یا میکانیزم های حمایتی برای ضمانت اجرایی قوانین مانند ایجاد و تقویت پولیس زنان درهر ناحیه ،محکمه رسیدگی به موارد خشونت و تبعیض ،خانه های امن از جانب دولت برای پاسخ دادن به موارد تبعیض و خشونت بر زنان نیز میتواند راهکاری باشد برای ضمانت حقوق انسانی زنان امر مهمی دیگری که باید بدان از جانب جامعه مدنی و به ویژه زنان با سواد مملکت پرداخته شود ایجاد و تقویت نهضت اسلامی زنانه نگری (جانبدار حقوق زن )است که با رشدو تربیت محققان و دانش پژوهان دینی زن بتواند تفسیر متوازن از متون دین در رابطه به زن ارایه نموده و سو تفا هم و ابهاماتی که در مورد حقوق زنان وجود دارد برطرف نماید. این نهضت همچنان میتوانند منحیث قوه فشار دولت را وادار به انجام مکلفیت های اخلاقی اش برای حاکمیت قانون و نهادینه ساختن ارزش های انسانی نماید . یکی از عمدترین مسایل دیگری که تا حال کسی بدان توجه ننموده و گاه و نا گاه در مواقع عنوان شدن اولویت پرداختن به آن جدی گرفته نشده است، مسله تبعیض در نوع پرورش دختر بچه ها و پسر بچه ها در خانواده های پدر سالار جامعه افغانستان است که منشا و ریشه تمامی تبعیضات است . والدین در خانواده هابا برخورد دوگانه با فرزندان پسر و دختر نخستین پایه های تبعیض را که عبارت اند ازاولویت دادن حق آموزش، حق انتخاب دوستان و همبازیان بیرون از خانه،انتخاب لباس ،سهم نگرفتن در کار های خانه ،و فرمان دادن .... گذاشته و معماری جامعه پدر سالار را میکند همانطوریکه در ساختن این مشکل والدین ( مرد و زن) شریک اند در از بین بردن آن نیز هردو نقش عمده خواهند داشت . به باور من زبان محاوری شکل دهنده افکار و برخورد های یک انسان است متاسفانه زبان عامیانه و روزمره ما به طور فجیعی شخصیت و حقوق انسانی زن را زیر سوال میبرد چنانچه کلمه سیاه سربه طور عاجل موجود ضیعف و قابل ترحم را در ذهن ما مجسم میسازد وازاینکه برخورد هاهمواره بر خواسته ازذهنیت انسان ها است تصور از موجود زن منحیث موجود ضیعف و فاقد توانایی برابر با مرد به میان میاید که خود به خود رفتار های تبعیض آمیز را بر می انگیزد در این جاست که نیاز برای تفیر در زبان محاوروی که برخورد انسان ها را تفیر بدهد احساس میشود بنا یکی از راهکار های عمده باید کار روی زبان و ادبیات کشور باشد. براه انداختن کازارگسترده سوادآموزی وایجاد و تقویت نهاد های آموزش و پرورش برای زنان در سرتا سر کشور راهکاری است که اجرا آن نیز نیاز به تلاش جمعی نهاد های مدنی و دولت افغانستان دارد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
صدای گام های سبز باران است اینجا میرسند از راه، اینک تشنه جانی چند دامن از کویر آورده، گرد آلود نفسهاشان سراب آغشته س.زان کامها خشک و غبار اندود اینجا میرسند از راه، اینک دخترانی دردپرور، پیکر آزرده نشاط از چهره هاشان رخت بسته قلبها پیرو ترکخورده نه در قاموس دلهاشان تبسم نقش میبندد نه حتی قطره اشکی میزند از خشکرود چشمشان بیرون خداوند! ندانم میرسد فریاد بی آوای شان تا ابر تا گردون؟ صدای گام های سبز باران است! نادیا انجمن (به نقل از سایت بی بی سی) اینبار، رسانه های همگانی ، خبر شهادت نادیا انجمن را نشر کردند. خبر کشته شدن این بانوی شعر جوان افغانستان، خبری است استثتائی، در سرزمینی که کشته شدن زنان بدست همسران و اعضای خانوادۀ شان امریست روزمره. آیا دلی هم از این اندوه بدرد آمد؟ و یا اینکه در شهر "گنگان خواب دیده" و "گوش های کر"، در سرزمین قتل های پی هم و بغض های بسته در گلو، باز هم کسی این پیام درد را نشنید؟. ناموسداران محل که با پخش هر غزل هندی بیضۀ دین را در خطر می بینند و با چشما ن کور، سرمه زدۀ خود به خیابان ها میریزند و عربدۀ واویلا دین را سرمیدهند، در برابر قتل بیگناهان که خدا خود کشتن یکی از آن ها را برابر به کشتن یک جهان میداند، دم بر نمی آورند. پاسداران سنت، که سنت شان با گوهر دین خدا در تناقض است، سنت های بدوی خود و دین خدا را یکی میدانند و از جهالت و بی سوادی و دل سیاهی نمیدانند که پیکار تمام اصلاح طلبان دینی، پالایش دین از سنت های ضد دین است. روح قوم و قبیله، و روان درزنجیر اعصار، با روح سرکش و عصیانگر انسان مدرن و خردگرا در تقابل قرار دارد. آن یکی خون ریز است و نا توان در گذشتن بسوی جهانی بزرگتر و عشق های فراگیر و این یکی گسترۀ دارد فرا تر از کیهان و جغرافیای دوستی و دگر اندیشی و دگر پذیری اورا کرانۀ نیست. در این هیاهو و جهان تکفیر و تلعین کسی دم بر نمی آرد. مکتب رفتگان و روشننفکران بی سواد در حجره های تنگ و تاریک شان، به تفسیر و تبلیغ فلسفۀ بهتان و تسلیم و فرار می پردازند. این "حشیشیان پشکل سوار" به سودای همیاری و همدلی با سنت های قبایل و عشایر شان هستند و دم بر نمی آرند که دیوار ها موش دارند و اقتضای زمان چنین است و "خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت باش" را سرود سپاه منهزم شان ساخته اند. شهبانوی شعرجوان افغانستان، دختر زیبا کلام، شهید راستین هرات، بدست مردی زن کش از پا در آمد. او به معراج رسید و حلاج وار، با مرگ خود، ورد حقانیت عصیان زن شرقی بر حرمسرا را به شعر سرود. او در جوانی از پا در آمد و هزاران غزل نا سروده و بغض نا ترکیده را با خود به خاک برد. مگر واقعیت زندگی ما مردگان زنده، بهتر از این است؟ مگر تن های بی روان و بی سر ما که جاری اند در خیابان های تسلیم و حاکمیت جادو و افیون می توانند به بهتر چیزی از مرگ و کشتن وتکفیر و تلعین بپردازند؟ مگر این جغرافیا، جغرافیای تهمت بخود و گریز از تفکر و اندیشه نیست.؟ در اینجا خوشرویی و تسامح را پایانی نیست، تا زمانیکه امپراتوری شهوت و ثروت مردان و زنان مرد شده بر قرار باشد. سنت در این جغرافیای خفت، همین است که کدبانوان خانه نشین اند و مردان که هیچ صفتی بجز از شیر بودن و نترس بودن، ندارند، تفنگ ها بردوش و شلاق ها در دست، شب ها به خانه بر می گردند و انتقام تحقیر های روزانه و شکم ها ی گرسنۀ کودکان شان را از زنان می گیرند. کجایند دلیران و سربداران که از دل افسانه ها ققنوس وار، سر بلند کنند تا این شهر خاک مرده را روح دیگری بخشند؟ این جهان افسون و جادو دگرگون نخواهد شد، مگر اینکه سواران رویائی بر باروی این خفت تاریخی هجوم بیاورند و به نظام بی ناموس حاکمیت مردان زن کش پایان ببخشند. جغرافیای زن کش و انسان کش، شهر ادب پرور و شاعر پرور نخواهند شد و یدک کشی صفت باستانی که با خون و تاراج و تکفیر هر روز غسل تعمید می یابد، گل مهرۀ نیست که بر سر خود و نسل های آینده بزنیم. کی باشد روزی فرا رسد، تا حاکمیت این تاتار و این روح ابلیس از ویرانه های هری و هر کجای کشور من بر افتد و روح عصیان و عشق و شعر بر کالبد های بی روح ما نسل مردگان بدمد، تا در "خیابان" غزلخوانی شود و شبچره های زنان و مردان این جغرافیا، غزل های آبدار مولانا و حافظ، و بیدل گردند و جوانان ما به دامنه های "تخت صفر" فراز آیند و اندیشه را فرازتر آورند و شعر نادیا در انجمن شاعران و غزلسرایان ما، ورد زبان ها گردد و تسلیم راه هزیمت در پیش گیرد و شعر دیگر گناه نباشد و رقص گناه نباشد و صدای اهورایی رباب بر فراز این جغرافیا طنین اندازد و دل ها را شوری دیگر باشد و این پیرانه سر، فراز دار رفته باشد تا از آن اوج با خیل سرکشان دیار ما زنده گی دوباره کند. من در اندوه از دست دادن تو، ای عزیز، زار زار گریستم. واین تن تسلیم و فرار را بجز این یارای دیگر نبود. نزار قبانی از نامه های برای تمام زنان جهان... وقتی گفتم: دوستت می دارم می دانستم که شورش کرده ام بر قبیله ام و به صدا در آورده ام شیپ.ر رسویی را! می خواستم تخت ستم را واژگ.ن کنم تا جنگل ها برویند دریا ها آبی تر شوند وآزاد گردند تمام کودکان جهان! اتمام عصر بربریت را می خواستم مرگ واپسین حاکم را! می خواستم با دوست داشتن تو، در تما حرم سراها را بشکنم و سینی زنان را از بین دندان مردان نجات دهم! وقتی گفتم: دوستت می دارم می دانستم که الفبای تازه را اختراع می کنم، به شهری که در آن هیچ کس خواندن نمی داند! شعر می خوانم، در سالنی متروک وشرابم را در جام کسانی می ریزم که یارای نوشیدن شان نیست! وقتی گفتم: دوستت می دارم می دانستم که هماره، بربرها را با نیزه های زهر آلود کمان های کشیده در تعقیب خود خواهم یافت! عکسم را بر دیوار خواهند چسپاند واثر انگشتانم را در پاسگاه ها خواهند گرفت! جایزهی بزرگ به کسی می رسد که سر بریده ام را بیاورد وچون پرتقالی لبنانی بر سر در شهر بیاویزد! وقتی نامت را بر دفتر گل ها می نوشتم می دانستم که مردم را در مقابل خود خواهم دید! درویش ها و ولگردها را... آنان که در ارثیه شان نشانی از عشق نیست، بر ضد منند! می خواهم واپسین حاکم را نابود کنم دولت عشق تورا بر پا دارم! می دانم که در این انقلاب، تنها گنجشکان در کنار من خواهند بود! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
مبنای فقهی سنگسار در چارچوب شریعت بر اساس قانون اساسی افغانستان، حدود اسلامی بر مبنای مذهب حنفی تنظیم شده، و کدام قانون مدون به غیر از شریعت وجود ندارد. زیرا، حدود از جمله احکام اسلامی است که تنها ذکر آن در شریعت اسلامی رفته، و در قوانین مدرن که قوانین اکثر کشور های اسلامی بر مبنای آن تنظیم شده است، احکام مانند سنگسار، قطع دست و شلاق زدن، به دلیل تضاد آن با اعلامیه جهانی حقوق بشر، وجود ندارد. از آن جای که در بسیاری از مناطق افغانستان مسایل مانند دزدی، رابطه ی جنسی و قتل توسط جرگه های محلی و فیصله ی بزرگان قوم حل می شود، همیشه هراس از این وجود دارد که احکام بصورت غیر عادلانه، منطبق بر سنت های عقب مانده و بدون آگاهی محاکم حکومتی اجرا گردد. حکومت افغانستان نیز به دلیل ترس از ملایان که افکار عامه را می توانند بر علیه حکومت افغانستان تحریک کنند، وجود قوانین غیر عادلانه و ضد حقوق بشری را در قانون اساسی گنجانده، و از طرف لوی جرگه قانون اساسی نیز تایید شده است. این در حال است که در جامعه ی مانند افغانستان از این قوانین سوء استفاده گردیده، و گاه به نفع دشمنی های شخصی مورد استفاده قرار میگیرد. چنانچه در قضیه سنگسار آمنه در ولایت بدخشان این مساله اتفاق افتاد. سنگسار یک زن در افغانستان و خوشحالی ملاهای محلی آمنه ی 29ساله در اپریل سال2005 در ولايت بدخشان درمنطقه ی ارغو سنگسار شد. سنگسار آمنه پس از آن انجام یافت که شوهرش وی را متهم به داشتن روابط نامشروع با شخص دیگر کرد. سنگسار آمنه به دستور ملا محمد يوسف در منطقه ی ارغو صورت گرفت. اين زن به زور توسط نمايندگان مقامات دولتى و شوهرش از خانه پدر و مادرش بيرون كشانده شده و در پى آن سنگسار گردید. مردى كه گفته مىشود آمنه با او ارتباط داشته ، با تحمل ۱۰۰ ضربه شلاق آزاد گشت. مقامات پليس محلى و سخنگوى كميسيون حقوق بشر افغانستان گفتند كه شوهر زن سنگسار شده به تازگى پس از ۵ سال از ايران بازگشته بود و آمنه از وى تقاضاى طلاق را کرده بود. او دليل این تقاضا را ناتوانى شوهرش از پرداخت هزينه زندگى خانواده اش عنوان کرده بود. اما شوهر و خانواده شوهر اين زن متوجه مىشوند كه وى با مردى ديگر نيز رابطه ی جسنی دارد.نماينده دولت در اين محل حاجى شمس الرحمان در اين رابطه گفت كه حتى اگر اين زن رابطهاى نامشروع داشته اين وظيفه دادگاه است، نه وظيفه يك روحانى و ملاى محلى كه به اتهام های قضایی رسیدگی کند. حادثه ی آمنه به خوبی برای گروه های حقوق بشر و حکومت افغانستان نشان داد که بسیاری از قضایا، بدون در نظر داشت محاکم رسمی، از طرف مردم محل مورد بررسی قرار گرفته و فیصله صادر می گردد. برای همین، حکومت نمی تواند جلو اجرای احکام غیر عادلانه و نا انسانی را بگیرد. جرگه های محلی همچنان مسایلی مانند بد دادن را نیز فیصله کرده و خلاف قوانین افغانستان عمل می کنند. این شیوه ی سنتی، از طرف ملاها و جرگه ها مورد حمایت شدید سیاسی و مذهبی قرار گرفته است. چنانچه، چندی پیش شورای علمای هرات، خواستار اجرای شریعت اسلامی و مجازات سنگسار، قصاص و قطع دست شد. آنها در یک قطعنامه یی، از حامد کرزی رئیس جمهور و مقامات قضایی کشور، خواستند که اجرای حدود الله (مجازات اسلامی) را از سر بگیرند. این قطعنامه بر تشدید مبارزه با مواد مخدر، مبارزه با فساد اداری و مطابقت معاملات بانکی با "اصول شریعت اسلامی" تاکید داشت. در این قطعنامه از دولت افغانستان خواسته شد تا حکم قصاص را برای قاتلان، قطع دست برای دزدان و شلاق برای مصرف کنندگان مشروبات الکلی ازسر گرفته شود . قوانین که در زمان طالبان قابل اجرا بود، و این شورا از آن حمایت می کرد. قطعنامه ی شورای علمای هرات در زمان انتشار میابد که ترس فعالین حقوق بشر از تفاسیر سختگرایانه ی بنیادگرایانه ی علما و ملا های مذهبی است که بر ضد فعالیت ها و وضعیت حقوق بشر در افغانستان تمام شود. زیرا، هنوز تفسیر از مذهب منطبق با شرایط جدید در افغانستان صورت نگرفته، و ملا ها و علمای دینی پایبندی خود را به فقه و شریعت سنتی حفظ کرده اند. حکومت بر فشار خود افزایش دهد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
غريزه ي که نوشته نمي شود،گفته نمي شود و در توطئه فراگير سکوت تحقير ميگردد، ولي با انکار آن،بزرگترين فضايل اخلاقي ساخته شده و به گفته ي نيچه ارزش هاي مانند پارسايي و شکيبايي به خاطر رستگاري براي خوار داشت تن، به عنوان استعاره هاي قدرتمند و قطعيت هاي استوار بر قدرت يک نظم تماميت خواه اخلاقي، مشروعيت کسب ميکند.اميال جنسي که تحليلي آن به نقد اخلاق متعارف منجر مي شود،ازاين فراموشي و تحقير رنج ميبرد. رهايي آن تنها در تخليه فزيولوژيک ممکن نيست،پيشامد ديگر،تحليلي انتقادي گفتمان جنسيت: و رهايي اميال و فانتزي هاي جنسي از احساس گناه به وسيله نمايش است.(1) سکشواليته به خاطر غيابت نوشتار و انتشار مکتوب و نمايش و وحشت از آشکار شدن، گرفتار فراموشي و سايه گي شده است >نيچه در کتاب گفتار زرتشت از اين خوارداشت غريزه براي بيان معناي ابرانسان استفاده کرده ميگويد:" ابرانسان معناي زميني است.بادا که اراده ي شما بگويد:ابرانسان معناي زميني باد!{ آنان که از اميد هاي زميني سخن نمي گويند}زهر پالاي اند،چه خود دانند يا ندانند...اينان خوار شمارندگان زندگي اند و خود زهر نوشيده و رو به زوال، که زمين از ايشان به ستوه است. پس بهل تا سر خويش گيرند.....روزگاري روان به خواري در تن مي نگريست و در آن روزگار اين خوار داشتن والاترين کار بود. روان، تن را رنجور و تکيده و گرسنگي کشيده مي خواست و اين سان در انديشه ي گريز از تن و زمين بود. اما شما برادران ام،نيز با من بگوييد که تن تان از روان تان چه حکايت ميکند؟ آيا روان تان چيزي جز مسکيني است و پلشتي و آسوده گي نکبت بار-نيچه که کتاب هاي او نقد سهمگين اخلاق متافزيک است،اين اخلاق را به دليلي انکار غريزه و به طبع آن انکار زندگي،مورد انتقاد قرار ميدهد.اين انکار تنها شامل استعاره هاي"زمين"،"تن"،"غريزه" نمي شود،بلکه اين استعاره ها به صورت گفتمان هاي ايديولوژيک،هم چون وانموده يسامان داده مي شود. اين استعاره ها به دليلي خصلت ضد گفتماني،به تعبير بودريار وانموده گي خويش را انکار ميکنند. اين وانموده گي به اين گفته امبرتواکو اشاره داردکه دنياي وانموده دنياي در خود فرورفته است که در آن،فضاي چندان براي جهان واقعي وجود ندارد.اما وانموده گي نمي تواند مورد پرسش قرار بگيرد،زيرا يک حاد- واقعيت اقتدار آميز است و تماميت خواه. اين جهان واقعي که اکو از غيابت آن حرف ميزند،بدون شک به معناي نوستالوژي به خاطر از دست دادن"معناي واقعي نشانه ها و روايت ها نيست،بلکه استيلاي يک استعاره،گفتار و قطعيت هاي از پيش فرض شده است،که هميشه مدلول هاي ثابت وبرگشت ناپذير دارند.اگر غريزه ي نوشته مي شود،تنها به خاطر جدال منطقي بر سر تثبيت ارزش ها و مفاهيم نيست،اين غريزه وقتي از نانوشتن و فراموشي رهايي مي يابد،گفتمان غالب را با نمايش تناقض ها،زير سوال ميبرد.تخيل جنسي مسلط،غريزه را همچون ابژه ي از پيش طراحي شده، براي سامان دادن گفتمان سکشواليته و نظم نشانه شناسيک آن و در قالب پرنسيب ها و کردار هاي غير قابل نقد به نام اخلاق عرفي،ارائه ميدارد.اين غريزه ي از پيش طراحي شده،حاصل خود انگيختگي و مشارکت آگاهانه براي سامان دادن غريزه هاي کور در چارچوب ساختار دانايي انتقادي نيست،بلکه محصول از خود بيگانگي سوژه در فرآيند سرکوب و محروميت در زير نظارت،انظباط،منع،تنبيه و سلطه ي اخلاق متعارف است.اگر چه کانت اين ازخود بيگانگي را حاصل صغارت و قيموميت معمول در جامعه پيش مدرن به خاطر عدم خردورزي و عدم استفاده ازعقل در چارچوب اراده ي عمومي ميداند،ولي تنها اين لحن خوش بينانه ي کانت،براي بيان ميکانيزم استيلا و کنترول کافي نيست. هورکهايمر نيز در مقاله ي به نام "نظريه سنتي و نظريه انتقادي" به اين نکته اشاره دارد. به گفته هورکهايمر،جامعه هرگز نتيجه ي خود انگيختگي آگاهانه ي افراد نبوده، ولي با آن هم جهان ابژه ها با فرد هم چون بيگانه ي رو به رو نمي شود. البته کانت نتوانست ماهيت واقعي اين دو پاره گي را ميان کنش هاي افراد و هستي جامعه درک کند و بداند که چرا محصول فعاليت انسان از انسان جدا مي شود. هورکهايمر به دنبال مارکس ميکوشيد اين از خود بيگانگي را با تحليل و توصيف فلسفي از سوبژکتيويته و وضعيت آن در درون اقتصاد بورژوازي ارائه بدارد. نکته ي مهم که در توصيف و تحليل هورکهايمر در باب استيلا و نظارت بر سوبژکتيويته موجود است،نفي فرديت است.(3) اين فرديت در روند تعامل نهاد ها و گفتمان ها به منظور انقياد و استفاده مشروط فهم و خرد از متون، نفي ميگردد.البته مدرنيته با به رسميت شناختن اين فرديت زير شکنجه و سانسور و با به چالش کشيدن اقتدار عمومي نهاد ها و گفتمان ها توانست وارد منازعه با مراجع اقتدارشود.ابزار اصلي در اين منازعه به گفته هابرماس" استفاده ي عمومي از خرد جمعي" بود.(4) اين را نيز بايد در نظر داشت که مجموعه ي از قواعد،دسته بندي ها و منع گفتماني وجود دارد که وضعيت پيچيده براي تحليل و تبارشناسي عقلاني پديد مياورد.تنها با شناسايي منابع منع و طرد،عقلانيت را به نيروي آزادي بخش تبديل کرده نمي توانيم . يا با فرمان به کار اندازي نيروي خرد اميال جنسي در تنش ميان تخليه و سرکوب در بنيادي ترين تناقض خود گرفتار ميايد.از يک سوغريزه در اثر دستکاري اخلاق عرفي، مجبور ميگردد که به جاي ساز وکار طبيعي،ميکانيزم اش را بر اساس ايده هاي انتزاعي که با مذهب رابطه نزديک دارد،تنظيم نمايد. از سوي ديگر اين ايده ها سازوکار پايدار اين ميکانيزم مصنوعي مبتني بر سلطه را حفظ کرده نمي توانند.اين عدم پايداري برخلاف انتظار اخلاق متعارف،منجر به تخليه خشونت بار،انتشار عقدمندانه،نمايش رياکارانه ي سرکوب جنسي به منظور نشان دادن پاک نفسي،مرد سالاري و در نهايت رسوخ سکس به وسيله ي پورنوگرافي در تخيلات جنسي افراد مي شود.اخلاق متعارف مجموعه ي از نهادها و قواعد کيفري و گفتمان هاي معرفتي براي منع و تحقير اميال وتخيلات جنسي را مي سازد و در شبکه ي از انظباط و مجازات ميل اجباري براي سرکوب و خويشتن داري را سامان ميدهد، اما آن گونه که در بالا اشاره شد تمام تجويز ها و مقرارت به افراط مداوم در تخليه و برهم زدن شبکه هاي انظباط و تنبيه به وسيله ي نافرماني منجر ميگردد.با آن هم اين اميدواري بدون ميکانيزم بازدارندگي کارامد،هنوز در پي برقراري قواعد کرداري و گفتماني پيشين سکشواليته است ميشل فوکو در روايتي از تاريخ سکشواليته نشان ميدهد که اگر با گسترش ممنوعيت و سانسور فزاينده و مسکوت گذاشتن همه چيز هاي جنسي، از عمومي شدن مباحثه در باب سکشواليته توسط دولت ها و نهاد هاي مختلف،جلو گيري صورت گرفت ولي از سوي ديگر با توجه دولت ها به تحليل "جمعيت" از چشم انداز مسايل رفاهي،اقتصادي و سياسي و نظامي،اين سکوت و نهان کردن مسايل مربوط به سکشواليته در حوزه ي عمومي از کار افتاد.فوکو اين روند، به ويژه انحراف هاي جنسي حاصل از سرکوب را، يک پيروزي براي در هم شکستن نظارت،طبقه بندي، سانسور و سکوت مي پندارد. و به اين ترتيب رفتار هاي جنسي غير متعارف نوعي از به چاله افتادن سکشواليته مسلط مي به حساب مياورد.(5)،اما در اين تحليل که من بسيار به آن علاقمندم،سوبژکتيويته بسيار مهمتر از تحليل ساختاري گفتمان سکشواليته است. غيابت فرد در اين تحليل به چشم پوشي از رنج و تقلاي عقلي او مي انجامد.اين ساختار گرايي به ناگزير تا آنجا پيش ميرود که در گفتمان پسا- ساختار گرآيانه، سوبژکتيويته به مفاهيم چون ناخود آگاه،زبان و گفتمان هاي رقيب تقليل پيدا ميکند؛ يا به گفته اسلاوي ژيژک فيلسوف لهستاني، سوژه به دليل زير سوال رفتن هستي يکپارچه و فرارونده از رانه هاي بيرون ازسوژه، به عروسک کامل تبديل مي شود.(6)اين بدگماني به سوژه خود بسنده دکارتي،گونه ي جديدي از تقدير گرايي در گفتمان پسا-ساختارگرآيانه را خلق ميکند که نمي تواند عامل آگاهي انتقادي و گزينش گفتمان هاي رقيب و ناساز را تعيين کند. تاکيد بر سوژه نامتمرکز به معناي حذف فرد از گفتمان روشنگري نيست،بلکه اين بار آن گونه که در اين نوشته عمل مي شود، به موقعيت فرد در درون شبکه ها و گفتمان ها نگريسته مي شود تا فلسفه و آگاهي انتقادي تنها بر برهم زدن طبقه بندي و تبعيض ارزش ها ومفاهيم در تحليل گفتماني معطوف نگردد.زيرا علوم اجتماعي هنوز برخلاف آيرونيست يا رند طنز پرداز ريچارد رورتي، به ارزش هاي روشنگري وفادار است و در حوزه ي عمومي به همبستگي و حمايت باور دارد.در حوزه ي سکشواليته در کنار گفتمان هاي پيراموني،تبارشناسي و تحليل هستي همزماني سوژه،بر اساس ارزش هاي روشنگري ملموس به نظر ميرسد.زيرا قبلا اشاره شد که وفاداري به ارزش هاي روشنگري از جمله آزادي و خردورزي و حقوق بشر، در علوم اجتماعي مورد پذيرش عام است.بر اين اساس در تحليل روابط سوژه با نهاد ها و گفتمان ها ميزان آزادي،فردگرايي و خردورزي به عنوان اراده ي عمومي در نظر گرفته شده و هيچ گاه به خاطر تحليل ساختارگرآيانه يا پساساختارگرآيانه، از سوبژکتيويته غفلت نمي شود.چنانچه به نقل از فوکو آورده شد، بر خلاف انتظار، اخلاق متعارف از تکثير و توليد پديدار هاي جنسي در حوزه ي عمومي و خصوصي به وسيله ي هنجار هاي اخلاقي جلوگيري نمي شود ولي سوژه به دليل حقارت و توبيخ ناشي از پرداختن به امور جنسي به هويت پريشي و خود آزاري مزمن گرفتار مي شود که مانع درک لذت جنسي و شادي حاصل از آن است.هويت پريشي نتيجه مقاومت فرد در کشاکش ناتمام ميان تمايل و ارزش است. از يک سوي فرد جانبدار تمايل بوده ولي از سوي ديگر نمي تواند مشروعيت ارزش جنسي مسلط را به لحاظ معرفتي زير سوال ببرد. اين هويت پريشي که بيشتر در معناي واژه گاني و نه اصطلاحي آن استفاده ميگردد، در سوژه زنانه بيشتر آشکار است.پارسايي و عفت دو حوزه ي گسترده ي از معنا و ارزش است که بايد در برابر تمايلات جنسي از آن محافظت صورت گيرد.وحشت از تماس و آشکار شدن امور جنسي، چنان در سوژه زنانه قدرتمند هست که هنگام اظهار و ارضاي تمايلات، نوعي درماندگي،حس از دست دادن نجايت،گيجي،ريختن اشک به خاطر آلوده شدن توسط مرد و....نخستين واکنش هاي زنانه در هنگام پرداختن به امور جنسي مي باشد. پارسايي و عفت دو ارزش مردسالارانه ي است که به منظور اطمينان از مالکيت بر بدن و تخيل جنسي زنان، ابداع گرديده است. کارايي اين دو ارزش به اندازه ي است که زنان ماهيت آنها را فراموش کرده و به عنوان هنجار و کردار هاي براي پاسداري از معنويت زنان پذيرفته شده اند.با واسازي - اين ارزش ها روشن مي شود که مردان اگر چه با خشونت تمام تا مرز جنايت هاي ناموسي، از پارسايي و عفت زنان دفاع مي نمايند،ولي در گام نخست اين مردان هستند که با بر قراري روابط جنسي متنوع آن ارزش ها را زير سوال ميبرند. البته اين ارزش ها ريشه در آموزه هاي ديني دارند ولي با قرار گرفتن در روابط مردسالار به صورت منابع نظارت و تنبيه مردان در آورده مي شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو در درون اقتصاد رسانه يي، اندام هاي زنانه و نمايش جنسي زنانه،بر اساس نظام کالايي بازار تعريف مي شود.تمام آنها هم چون کالاي براي مشتريان-مخاطبان رسانه ها است که سود را به عنوان اصل ارزشدهي به کالا، اولويت ميدهد و در اين وضعيت کدام چرخشي در موقعيت اندام هاي جنسي زنانه و نمايش آن به خاطر نقد گفتمان سرکوب و نظارت جنسي روي نميدهد. همچنان اندام ها و نمايش جنسي،همچون وسوسه يي مخاطبان را در پاي ماهواره ها،تلويزيون ها،کيبل و انترنت،براي دست يافتن به لذت مي نشاند. "وسوسه" به لحاظ ماهيت تنها براي مخاطبان سرکوفته،فضاي مشروع تخيل جنسي را نمي سازد،بلکه با ياداوري غريزه و تمايل،تدوام فعاليت، انگيختگي و سر خوشي جنسي را براي تمام افراد فراهم مي سازد."وسوسه" و "کالايي شدن"، رسانه ها را در پي اين مي اندازد که تمام نشانه هاي جنسي را تا بي نهايت انتشار دهند. ديالکتيک اين انتشار در آن است که حوزه ي عمومي-جايگاه ممنوع رسوخ سکشواليته- به ناگزير نشانه هاي جنسي را به عنوان يک کالاي بازرگاني مي پذيرد و به دليل فضا هاي مجازي جنسي، در حوزه ي خصوصي افراد نيز کشانده مي شود. زيرا خانواده که بنياد هاي اخلاق متعارف را محکم نگهيمدارد،به اين دل خوش است که نشانه هاي جنسي رسانه يي و فضا هاي مجازي آن، واقعيت ندارند. به همين خاطر فيلم و سريال هاي که نمود هاي برهنه ي از روابط،نمايش اندام هاي تحريک کننده اما پوشيده و دعوت به تجربه بدن ها و لذت ها دارند، بدون سانسور در حوزه ي خصوصي راه پيدا ميکنند.انتشار نشانه هادر حوزه ي خانواده به معناي متقاعد ساختن افراد به تغيير رويه هاي جنسي نيست، بلکه نخستين واکنش و نشانه ي تغيير رويه ها، کم کردن حساسيت و رسوخ تخيل جنسي و منابع تقويت آن در حوزه ي خصوصي و عمومي استبا دور شدن از انشتار نشانه ها ونمايش اندام ها در رسانه ها، هر گونه نمايش در وضعيت موجود به معناي نمايش زنانگي است.زيرا بيرون از رسانه ها زن حق نمايش اندام ها و جذابيت هاي جنسي اش را ندارد. نرينگي به دليل عدم جذابيت تبليغاتي و کالايي از اين نمايش بي بهره است.هم چنان در حوزه ي عمومي، سکشواليته مرد سالار چگونگي و هويت انتسابي نمايش ها را تعيين ميکند. نگاه مردانه به نمايش رسانه يي اين است،که براي ارضاي تمايلات مردانه روي کار آمده و بايد هم چنان دوام داشته باشد. اما اين به آن معنا نيست که فضاي مجازي رسانه هادر حوزه ي عمومي راه پيدا کرده و به عنوان يک اصل پذيرفته شود.زيرا هر نمايش که در آن تمايلات و تخيل جنسي زنانه به عنوان يک امر مستقل و خارج از نظارت مردانه مطرح شود، قابل حذف است. به خاطر آن که تمايلات و تخيل جنسي زنانه بخشي از مالکيت مردانه است و بايد به دليل خصوصي بودن مالکيت از حوزه عمومي حذف گردد. - بخش از حذف نشانه شناسيک زنانگي، حذف نمايش اندام هاي زنانه در قالب نظام پوشاک و آرايش است که نظام لباس و چگونگي آرايش زنانه، به مرد سالاري کمک مي نمايد تا نظم سلطه جويانه اش را حفط کرده ومالکيت خصوصي بر نمايش جنسي زنانه را در کنترول خويش داشته باشد: رسانه ها اولين هجوم شان به نظام پوشاک و آرايش زنانه مردسالار است. آنها به خوبي ميدانند که در اين نظام، جذابيت جنسي که مردسالاري از آن به عنوان خصلت روسپيگري زنانه ياد ميکند،مد نظر گرفته نشده است.اين جذابيت به معناي بازگشت خصلت طبيعي زنانه نيست،بلکه در اين صورت،اندام هاي زنانه و تمايلات جنسي نمي تواند به عنوان يک کالا يا يک وسوسه ي عمومي در بيايد. زيرا در اقتصاد رسانه يي،مصرف کننده گان، مردان و زنان بيشماري اند که به لحاظ ارزشي در حوزه ي عمومي به خصوصي بودن اندام ها و تمايلات جنسي باور دارند. و به صورت يک پارادوکس ميخواهند،که از اين نمايش رسانه يي نيز پا بر جا باشد. رسانه هاي که با دنياي آزاد سر وکار دارند، اين محدوديت را براي کالايي ساختن و نمايش زنانگي ندارند، در کشور هاي هم چون ما تازه اين مفاهيم در اقتصاد رسانه ها راه يافته است. به هر حال نظام سکشواليته مردسالار، دوخصلت نمايش را در رسانه ها انکار کرده نمي توانند: اول اندام هاي جنسي قابل نمايش، ديگر به حوزه ي خصوصي و براي افراد معدود،تقليل نمي يابد؛ و دوم نظام آرايش و پوشاک به سوي جذابيت زنانه و نمايش اندام هاي تحريک آميز براي مصرف مردان و زنان در حوزه ي عمومي و خصوصي پيش ميرودبدون شک تمام اين دلايل به معناي اين نيز است که اجتماع در برابر اين گونه نمايش از خود واکنش نشان ميدهد. اما مجموع واکنش ها به شدت پراگنده و بسي طنز آميز است. به صورت طبيعي وظيفه ي پاسداري از اخلاق عمومي و مجموع ميراث هاي ارزشي بر دوش دولت است. دولت به صورت خشونت بار براي مبارزه با پديده هاي که اخلاق عمومي را به انحراف ميکشاند، مبارزه مي نمايد. به همين خاطر محور تلاش هاي نهاد ها و گفتمان هاي رسمي تيوريزه کردن عموميت روش ها و خواست ها در قالب اقتدار و خشونت دولتي استدر کنار اعمال خشونت بار دولت و واکنش تند نهاد هاي مذهبي،موج از پروپاگند و تبليغات در جامعه به راه مي افتد تا مردم قانع شوند ارزش ها و ميراث هاي فرهنگي آنها در خطر است و با همکاري شان،با پديده هاي انحرافي مبارزه صورت گيرد. تا اکنون اين مبارزه در زير نام "تهاجم فرهنگي" ادامه داشته و با وجود شکست پروژه مبارزه با تهاجم فرهنگي،هنوز محور تبليغات و پروپاگند،گفتمان کلاسيک جلوگيري از تغييرات فرهنگي با رويه افلاتوني است: هرتغيير منجر به فساد مي شوداما با و جود مصرف نيروي عظيم از ميان پديده هاي انحرافي،سکشواليته چون بيماري طاعون در حال گسترده شدن است و بيچاره اين دستگاه هاي تبليغات و پروپاگند که با حسرت و دريغ به پآيان ماجراي شهر از دست رفته شان مي نگرند: نهاد دولت از يک سو براي مبارزه با پديده هاي جنسي به نيابت از اجتماع به نبرد بر ميخزد،ولي ساز و کار هاي کنترول و مجازات نمي تواند انتشار رسانه يي سکشواليته را به دليل جهاني شدن ارتباطات،کنترول نمايد. سختگير ترين حکومت ها به لحاظ مبارزه ي فرهنگي مانند حکومت ايران،جريان قوي از "زير زميني شدن کالا هاي سکس" را تقويت نموده اند.اگر چه با خشونت تمام اين حکومت حوزه ي عمومي را از مظاهر سکشواليته در امان نگهداشته اما تمام پديده هاي ممنوع به صورت گسترده و زير زميني در حال انتشار اند. پس دستاورد بيست و اندي سال مبازه ي فرهنگي چي مي باشد؟: چالش اصلي که دولت نمي تواند به نماينده گي از محافظه کاري مسلط به آن پاسخ بگويد،جذابيت فوق العاده ي رسانه ها و وسوسه ي فراگير سکس در قالب تبليغات و نظام پوشاک و آرايش رسانه يي است.خانواده به عنوان حوزه ي کنترول و نظارت، ورودکالا هاي رسانه يي را با سانسور و سختگيري اندک به دليل صميمت و عاطفي شدن روابط، آسان مي سازد.ماهواره ها،شبکه ها تلويزيوني،انترنت،فيلم ها با زبان اصلي و با زير نويس،تغيير در پوشاک و آرايش به منظور جذابيت جنسي و.... در درون اقتصاد خانواده به مصرف ميرسد.تبليغات و تلاش هاي نهاد دولت و دستگاه هاي فرهنگي آن در محافظت از خانواده، در اين نقطه به شکست مواجه مي شود، بدون اين که تجديد نظري در رويه هاي کيفري و تبليغاتي نهاد ها صورت بگيرد. به راستي اين پرسش بسيار مهم است چرا دولت به مثابه ي نهاد پاسدار اخلاق عمومي نمي تواند شهروندانش را قانع نمايد که رويکرد آنها به رسانه ها چقدر ضربه ي بزرگ به اخلاق عمومي ميزند؟ البته ايديولوگ هاي مذهبي حکومت،وقتي با اين پرسش رو به رو مي شوند، صحبت از ضعف عمومي اخلاق و گسترش حوزه هاي انحراف و سستي مذهب ميکنند،ولي به دليل گسترده بودن تمايلات اجتماعي،اين داوري ها بسيار کلي و فاقد تاثيرگذاري به نظر ميرسد. البته پرسش بزرگتر که در گستره ي فلسفه ي سياسي مطرح مي شود اين است که در اين گونه رويکرد ها، آيا دولت آن نهاد مناسب و مشروع است که بتواند ميل شهروندان را در چارچوب قواعد و ساختار ها تابع يک نظم دلخواه و متعالي ارزشي نمايد؟ دولت با کدام ميکانيزم با خواست و اراده ي شهروندان خود به مکالمه و مبادله نظر مي پردازد تا شهروندان چرخش ها و تغييرات را در حوزه ي علايق شان بازگو نمايند. رويه هاي عام ابراز علايق عمومي که بيشتر در گفتمان دموکراسي مطرح است، به دليل توتاليتاريسم دولت و اجتماع در کشور ما به آساني قابل اجرا به نظر نمي رسد. فرآيند از خود بيگانگي دولت که حاصل فاصله ميان اراده ي دولت و علايق عمومي شهروندان مي باشد،منجر به تقليل علايق آنها به فرامين حکومتي و قواعد عرفي ميگردد؛ بدون اين که اين علايق از خود بيگانه شده،خاستگاهي در ميل آزادانه ي شهروندان داشته باشد.اين نظر پرسش بعدي را نيز مطرح مي نمايد که اگر تضاد در بستر علايق عمومي تا اين حدي از آگاهي برسد،ارتجاعيت و تماميت خواهي دولت به ناگزير در يک انقلاب خونين يا در انقلاب هاي مخملي سرنگون ميگردد.اما، مجموعه ي از خواست ها در درون اراده و خواست سياسي مطرح نمي شود تا حوزه ي علايق عمومي به مثابه ي رويکرد ها و گفتمان هاي بديل و انتقادي آشکار گردد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو با خوانش متون کلاسيک و جديد ادبي،زبان شبکه ي از دلالت هاي جنسي را براي فرآيند استعاره سازي اميال و اندام ها سامان ميدهد.اين فرآيند استعاره سازي اندام ها و اميال، در مرز ميان خواست غريزي و هرمنوتيسم عرفاني در نوسان است. زبان اگر چه استوار بر دلالت هاي پايان ناپذير است و اين نوسان يک امر بنيادين زبان به حساب ميايد،اما مبناي هرمنوتيکي ادبيات کلاسيک فارسي تعيين معنا ها،گشودن رمز و کد ها زباني،ساده سازي ابيات به منظور رسيدن به معناي حقيقي- آن چنان که در خوانش "بيدل" از اين رويکرد استفاده مي شود، و در نهايت تقليل زبان به مثابه ي شبکه ي از دلالت ها به امر نمادين و استعاري است. زبان ميان ميل و معنا،ميان امر نمادين و نشانه هاي غير قابل تقليل در درون ادبيات کلاسيک در گردش است.خواست سياسي و اجتماعي، زبان را به شبکه ي نشانه هاي انتزاعي فرا ميخواند، تا نشانه ها در گير بازي آزاد دلالت و ميل نيفتد و چرخش معنا با واژه گان قابل فهم عمومي آماده ي نظارت و کنترول باشد. چنان که رويکرد در فرآيند خوانش، پرهيز از " کج فهمي" و آشکار کردن معناي اصلي متن، به عنوان پرنسيب هاي فهم ادبيات کلاسيک به حساب ميايد. اما زبان با استفاده از اين غفلت مدوام خوانش ادبيات کلاسيک، گريز گاه هاي متعددي براي بازي آزاد ميل و دلالت ساخته است.ميل چون هوس و عطش پايان ناپذير، دلالت را به دنبال خود، به گوشه هاي نا آشناي زبان ميکشاند. ولي ادبيت کلاسيک شعر فارسي به گونه يي در درون زبان ابداع شده است که مانع بازيگوشي ميل و نشانه مي شود.زيرا اين ادبيت گريز گاهي در برابر دستگاه هاي سانسور و نظارت در اختيار ندارد تا ميل نه چون بزهکار با نقاب از برابر اين دستگاه ها بگذرد.اما به راستي اين يک پرسش است که چرا ميان نشانه هاي زباني که در قالب مجاز ها،تشبيه ها،استعاره ها طبقه بندي مي شود، و معنا هاي که شاعران براي سخن و تخيل ادبي خود قايل اند، اختلاف معنا و شمايل وجود داردشاعران کلاسيک در بستر نشانه هاي سکشواليته، تخيل براي ستايش و فهم معشوق انتزاعي را مي آفرينند. از اين ميل که در درون نشانه ها و تخيل اروتيکي عاشقانه جاي دارد، به عنوان خواست حقيقي معنوي ياد مي نمايند. ظرفيت اين زبان تا آن اندازه ي است که بر خلاف ظاهر فريبنده و انحرافي،ميل عرفاني و حقيقتي معنوي را تبديل به امر جذاب و سحر آميز کرده مي تواند. جذابيت سکس هم در زبان و هم در نمايش رسانه يي به ناگزير و بر خلاف انتظار اخلاق متعارف،مبناي تخيل و پرستيژ زبان براي جذابيت هاي مکالمه يي و نمايشي را مي سازد. ادبيات فارسي اوج تخيل عاشقانه در درون نظام نشانه شناسيک سکشواليته است؛ که از پذيرش نوع نظام زباني خويش ابا مي روزد. البته اين حرف ها به معناي اين نيست که شاعران نوعي از مصلحت ادبي را به خاطر توجيه نظام زباني و تخيل جنسي روي کار آوردند تا افکار عمومي و سلطنت بر عليه آنها به عنوان افراد مفسد، نشورد.در قصد اين شاعران استعلاي زبان به عنوان يک تمهيد به روشني ديده مي شود. زيرا اين استعلااگر در زبان اتفاق نيفتد،سکشواليته هم چون ميل مشروع، ادبيات کلاسيک فارسي را تسخير ميکرد.تجربه هاي عرفاني و ديني اين نوع از نظام زباني غير استعلايي را بر تابيده نمي توانند و از آن به عنوان" اقتدار نفس انحرافي" ياد ميکنند. استعلاي زبان به واسطه تقليل ناپذير ساختن زبان به ميل و دلالت و هم چنان به واسطه ي به رسميت شناختن تفسير رسمي و اصطلاحي از زبان و مجموعه نشانه هاي زباني، امکان پذير گشت. براي همين در خوانش شعر کلاسيک فارسي بايد رويکرد و استراتژي خوانش بر مبناي پرنسيبِِ" فهم معناي بنيادين متن" بر اساس ترمنالوژي يا اصطلاحات پذيرفته شده در فرآيند نقل و روايت تاريخي، استوار باشد. تخيل جنسي اگر چه به دليلي نظام سازمان يافته معنايي ادبيات کلاسيک، از دلالت غريزي تهي گشت،ولي زبان اين تخيل را در خود هم چون امانت نگهداشته تا با از کار افتادن آن نظام کنترول معنايي،خصلت بياني و دلالتي اش را آشکار نمايد. البته آشکار است که ادبيات کلاسيک فارسي در جايگاه فعلي، به واسطه هرمنوتيزم عرفاني، نشانه ها و تخيل جنسي اش را سرکوب ميکند،ولي زبان با هستي مستقل در درون اين نظام هرمنوتيکي،نمايش ستايش برانگيز ميل ولذت و نمايش اندام هاي جنسي زنانه و مردانه است.فقط لازم است تا اين نشانه هاي از کارافتاده شده به واسطه استراتژي جديد تفسير فعال گرددادبيات کلاسيک با جا به جايي نظام استعاره ها،مجاز ها و تشبيه ها به سوي ادبيت متنوع راه يافت. به همين صورت تخيل و نشانه هاي جنسي نيز در اين جا به جايي دچار دگرگوني گشت. شايد مهمترين دگرگوني هويت يافتن تخيل جنسي زنانه و مردانه در زبان و سکوت در برابر اميال و تخيل جنسي در زبان باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو
تا اين جا به تبار شناسي سوژهدر درون دستگاه هاي ممنوعيت،نظارت و تنبيه پرداخته شد؛ هم چنان به فرآيند تخريب و بازسازي تخيل جنسي و امکان گسترده ي مقاومت و نمايش سکشواليته در حوزه ي عمومي و خصوصي. چيزي که زياد به آن پرداخته نشد،موقعيت فرودست زنان در نظام سکس مردسالار و وضعيت تخيل جنسي زنانه در اين موقعيت است.با تحليل و تبارشناسي سوبژکتيويته ي زن به لحاظ جنسيتي در اين وضعيت فرودست،روشن مي شود که زنانگي سکس را نه چون ميل آزادانه ي دست يابي به لذت مي شناسد ونه اصولا اميال جنسي به دليل سرکوب مضاعف- فشار اخلاق و زور مردسالاري- چيزي بيشتر از يک" اضطراب" است.استحاله ي اميال به امر والا که نشانه ي پيروزي قدرتمند اخلاق متعارف است، سوبژکتيويته ي زن را متقاعد مي سازد که سکس را در بستر عاطفه، از عيش و وسوسه و کامگاري به صميميت عاشقانه تبديل نمايد. براي همين بايد تفاوتي ميان خواست زنانه و مردانه از سکس موجود باشد.اگر در چشم انداز سوبژکتيويته ي مرد،سکس يک خواست غريزي در بساط عيش و کامگاري رمانتيک هست،زن اين سکس را گونه ي ديگري از شرارت مردانه به حساب مياورد که به دليلي جسارت و گستاخي نهفته در آن بخش از شکوه و اقتدار مرد نيز به حساب ميايد.البته اين احساس باعث نمي شود که سکس حس خنثاي زنانه باشد،بلکه کردار گفتماني زنانه، احساس غريزي را در موقعيت پائين تر از احساس عاشقانه و حتا صميميت عاطفي قرار ميدهد. از سوي ديگر اين کردار گفتماني باعث مي شود که سکشواليته بستر عيش و عشرت مردانه به حساب آمده و زن به دليل فرودست شمردن اين ساحت، با خرام و عشوه دامن کشان از کنار آن بگذرد.پس در اين وضعيت اين گفتمان سوبژکتيو مردانه است که موقعيت سوبژکتيويته ي زن را درساحت عيش و سکس و لذت تعيين ميکند. به راستي مردانگي اين اندام هاي وسوسه انگيز جنسي و بدن پر آشوب زنانه را به چه صورتي درک ميکند،چه جايگاهي براي آن قايل است و چه تصويري از آن مي سازد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو
زن در گفتمان مرد سالار سکس محل دخول،نمايش شکو همند نرينگي و نقش تعريف شده ي جنسي است، که ميل سلطه و تجاوز به صورت ساختاري و ارزشي در هويت مردانه پرورش ميابد. در اين جا مراد از تجاوز و سلطه اين است که تمايلات و تخيل جنسي زنانه مورد انکار،تمسخر و حذف قرار ميگيرد، زيرا "جغرافياي تخيلي جنسي" زن،تصور فرافکنده شده ي خشونت بار مرد است،که عيش و هيجان جنسي او را معنا ميکند.هيجان اگر از يک سو از اشتياق ناکام و محروميت بيمار گونه ي او سرچشمه ميگيرد،از سوي ديگر زوال عيش رمانتيک،ميزان زيادي از انرژي را رها مي سازد،تا مرد به تصور نوعي خود از سکس وفادار بماند. اين تصور نوعي،جذابيت اندام هاي جنسي زن را بر ميزان هيجان وصف ناپذير "تحريک" و "پايان خوش و فراموش نا شدني انزال" مي سنجد. پس در اين صورت آيا اندام هاي جنسي زنانه داراي آن احترام و شکوه شاعرانه است، که بدن زن تخيل عاشقانه ي مردانه را بيدار کند و از ابتذال آن جلوگيري نمايد؟پرسشي دشوار است، اما تا اندازه ي زيادي ميتوان به توصيف و تشريح آن پرداخت.باور من اين است که اندام هاي جنسي زنانه در شرايط ويراني تخيل جنسي که تنها تمرکز بر دخول در سکس مورد توجه قرار دارد، نمي تواند تخيل عاشقانه ي مردانه را برانگيزد تا او به اين اندام ها احترام بگذارد. تنها در ادبيات است که تخيل عاشقانه،شکوه اندام هاي جنسي زن را آشکار ساخته و بدن،پيش از آن که يک امر معمولي و مايه ي اضطراب باشد،نقطه ي ختم زوال غريزه به خاطر استيلاي محروميت وحسرت استبيرون از گفتمان ادبي، هميشه سکس هم چون اضطراب و احتمال خشونت و تجاوز به اين اندام هاي زنانه مطرح است. به گفته ي بروانميلر در کتاب "برخلاف ميل ما:مرد،زن و تجاوز" خشونت جنسي در کنار تعيين جنسيت آن گونه که مک کينون ياد ميکند، نوعي از"احتمال خشونت و تجاوز " را در روان زنانه به صورت بيمناکيي دوامدار،جا مي اندازد.(17)در نتيجه توتاليتاريسم سکس نظام کنترول و نظارت زنان را به وجود مياورد،چنان که تمام رژيم هاي ديکتاتور در اين کار موفق اند. اگر عنصر بنيادين اين توتاليتاريسم، به گفته ي کارن هورناي "خود شيفته گي قضيبي" باشد،پس سياست جنسي مردانه به ناگزير اندام هاي زنانه را بر محور همين خود شيفته گي مي پذيردهمان گون که پيشتر اشاره شد انزال ميزان جذابيت اندام هاي زنانه را مي افزايد،پس اگر فرهنگ سکشواليته بر اين مبنا استوار باشد،زنان، جذابيت سکس و اندام هاي خود را بر معياري کدام ارزش ها و طبقه بندي ها بسنجند؟ در وضعيت فرودست کنوني،اين گفتمان ميل و سبک سکس و تخيل جنسي مردانه است که حتا نظام پوشاک و آرايش و جذابيت اندام هاي زنانه را تعيين ميکند. از سوي ديگر زنان به سکس هم چون امر عاطفي مي نگرند که لذت بردن مرد از آن،احترام و عاطفه و عشق نسبت به زن را بيشتر مي نمايد. اين ديد ابزاري به سکس، مانع باز انديشي انتقادي زنانه در باب نظام نشانه شناسيک و کرداري سکشواليته شده است. نگاه ابزاري به سکس، اين تصور را خلق ميکند که تن دادن به سکس بيشتر ناشي از به دست آوردن خشنودي مرد يا خلق يک وسوسه ي فريبکار است تا مردان در اين دام جادو بمانند. با ديرينه شناسي گفتمان سکشواليته،زن در باب سکس بيشتر به نوعي سازش با مرد دست ميزند، تا جذابيت اندام هاي او نوعي از دلبستگي عاطفي مرد را به دست آورد؛چيزي که احساس امنيت و مهم بودن بي نظير را به زن اعطا کرده ميتواند. تصور من اين است که اصولا سکس نوعي از ارزش دهي به بدن زن به حساب ميايد،که در بدل آن، زنان امنيت عاطفي و بخش از مالکيت مردان را به دست ميآورند. در اين صورت براستي،چه چيزي بيشتر از اميال جنسي براي زن بيگانه تر است؟ اين سکشواليته ي مرد سالار است که ميزان دفعات انزال،شيوه لذت بري،انتخاب مکان وزمان، تعدادهمسران و ديگر شريکان جنسي بيرون از رابطه ازدواج و...... را تعيين ميکند. براي همين قابل فهم به نظر ميرسد که از خود بيگانه گي اميال جنسي با زنانگي، ناشي از عدم کنترول و عدم مالکيت بر رابطه ي جنسي است، که زن را به سوي احساس عاطفي و عاشقانه ميکشاند و از شهواني شدن اندام هايش به عنوان يک اضطراب و هيستري ضد لذت ياد ميکند. البته اين وضعيت ميتواند،مرد را در يک وضعيت انتقادي قرار بدهد، اگر زن بتواند اين احساس را منتقل سازد، که احساس عاطفي و عاشقانه ي زن نسبت به سکس، خشونت و خود شيفته گي جنسي را متعادل ساخته و به جاي اين خود شيفته گي،توجه، به تخيل و اندام هاي جنسي زنانه کشيده مي شود.البته تضاد که در اين ميان موجود است،بيشتر در فرآيند ناقص متعادل سازي که در بالا به آن اشاره شد،وجود دارد. سياست جنسي که استوار برکنترول،نظارت، تنبيه ارزشي و ساختاري مي باشد، سوبژکتيويته ي مرد را در موقعيت ممتاز جنسي قرار ميدهد.سوبژکتيويته ي زن که اضطراب و هيستري ضد شهواني سازي اندام هاي اش را تبديل به استراتژي به خاطر ايجاد هسته هاي صميمت پيريزي کرده است،بايستي در نهايت تخيل جنسي مردانه را به سوي"دلبستگي عاشقانه" بکشاند. اما او به لحاظ سياست جنسي توانايي مقاومت را در برابر "هجوم قضيبي" به اندام هايش را دارد؟ استراتژي متعادل سازي،وقتي به هدف دست پيدا کرده ميتواند که تخيل جنسي مردانه،"سياست انزال و گريز از بستر" را به معناي عصيان و ايجاد مقاومت جنسي زنانه قلمداد کند؛ مقاومتي که حوزه ي منافع جنسي و قلمرو عيش و کامگاري او را به خاطر اعتراض زن به عملکرد جنسي اش، به خطر مي اندازد. به لحاظ اخلاقي اين متعادل سازي امکان پذير به نظر نمي رسد. مقاومت جنسي،نشان از روش راديکال زنانه است که همبسته ي حوزه ي سياسي راديکال اجتماعي مي باشد.هسته ي اين سياست راديکال،احترام گذاشتن به تخيل و اندام هاي جنسي زنانه است،که ساز وکار،قواعد و دانش و کردار گفتماني سکشواليته را بازانديشي و تعريف ميکند.اگر بر اساس ايده ي تبارشناسي فوکو،رابطه ميان قدرت و دانش آشکار باشد،حوزه ي سکشواليته در آماج سياست راديکال مقاومت جنسي زنانه قرار دارد.سوبژکتيويته ي مرد،به ناگزير براي تغيير،گفتمان ادبي را در حوزه ي علايق عمومي جنسي بازخواني نمايد. اين بازخواني به معناي آوردن مجاز ها و استعاره ها يا در کل ادبيت شاعرانه در سطح گفتماني نيست،بلکه نظم نشانه شناسيک سکشواليته از اين سياست راديکال در امان نمي باشد،به ويژه اگر در نقد اين نظام از انديشه ي فيمينستي لوس ايري گاري مدد بگيريم ناگزير بخش از هستي سوژه را مي پوشاند.رويکرد هاي انتقادي،به دليلي هويت پريشي مدرن-بازگشت هويت هاي پيراموني به سرآغاز ها به منظور مقابله با امپرياليسم-بيشتر ساز و کار هاي خشونت بار را فعال مي سازد.با تحليلي ساختار گرايانه تنها اين سوبژکتيويته نيست که ساختار ها و گفتمان ها را براي رويه ها و رويکرد هايش بر ميگزيند، او خودش نيز در معرض انتخاب است، آن هم در شرايطي که فردگرايي از سطح نظريه پا را فراتر نگذاشته است.اما در نهايت تحيلي من اين است که سوبژکتيويته ي زن به لحاظ جنسي،يک" هويت انتسابي" است.اگر از يک سو خود شيفته گي قضيبي اين هويت انتسابي را مي سازد،ولي از سوي ديگر نگاه فرودستانه ي زنانه به سکس،اين وضعيت را فراهم آورده است. به گفته لوس ايري گاري براستي چه چيزي در سکس از آن اوست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو
ايري گاري بانوشتن" آن اندام جنسي که يک اندام نيست" به اين مساله ي محوري توجه ميکند که در درون نظام نشانه شناسيک و گفتمان سکشواليته ي مرد سالار، زن در فرآيند لذت جنسي به خود بيگانه گي و فرودستي کامل ميرسد. اين اوست که به خاطر لذت جنسي بيگانه از بدن و ميل جنسي اش،" در تخيل سکس مردانه،چيزي جز پايه ي کم و بيش حاضر به خدمت براي عملي ساختن اوهام مرد نيست.ممکن و حتا قطعي است که زن در اين کار، به طور غير مستقيم لذت ميبرد.اما اين لذت پيش از هرچيزي فحشاي آزار خواهانه ي بدنش در برابر ميلي است که از آن او نيست.....زن بدون اين که بداند چه ميخواهد،حتا با درخواست مکرر، براي هرچيزي آماده است،به شرط آن که مرد او را به منزله ي "ابژه "ي لذت جويي خويش"به حساب آورد".(18)اين فرآيند از خود بيگانه زن با سکس از منظر ايري گاري که منظر سخت راديکال است، ناشي از بي اعتنايي آشکار به اندام هاي متنوع جنسي زنانه و ساختمند سازي سکشواليته بر مبناي قضيب است.ايري گاري تلاش دارد با تبارشناسي نشانه ها،کردار،شيوه ي دخول و خود لذت بري زنانه و مردانه، به رابطه ي قدرت و دانش توليد شده که حقيقت هاي اقتدار آميز را در باره ي سکس و زنانگي ساخته، پي ببرد.تحليلي ساختاري سکشواليته به ايري گاري اين امکان را ميدهد که لذت و رويه هاي جنسي را غير معمول ترين رابطه ي انساني،قلمداد کندمبناي تحليل ساختاري ايري گاري، از شيوه ي کنش اندام هاي جنسي مردانه و زنانه آغاز مي شود. ايري گاري جنسيت زنانه را امر ابداع شده بر اساس پارامتر هاي مردانه ميداند که"تضاد ميان کنش گري خروسه ي"مردانه" و کنش پذيري مهبلي"زنانه" که فرويد-وبسياري ديگر- از آن به منزله ي مرحله ها يا تناوب هاي تبديل شدن به زني به لحاظ جنسي"به هنجار"سخن ميگويد به نظر ميرسد بيش از هر چيزي بر اساس عملکرد جنسيت مردانه ايجاب شده است"(19) شالوده شکني ايده هاي انتزاعي اين پارامتر ها تنها با جا به جايي عناصر رابطه ي جنسي و يا آموزه هاي اخلاقي ميسر نيست،بلکه وحشت نهفته در کردار ها و نشانه هاي جنسي است که سياست شالوده شکني را راديکالتر مي سازد- به راستي چه چيزي راديکال تر از شالوده شکني است؟-ايري گاري از اين سر آغاز شروع ميکند که اگر زن از اقتصاد مسلط قضيبي بيرون شود" در خودش، بودن نياز به واسطه و پيش از هرگونه تقسيم ممکني ميان کنش گري و کنش پذيري،خودش خودش را لمس ميکند...چون اندام جنسي او از دولبه تشکيل شده که پيوسته يکديگر را لمس ميکنند....{اما} اين خود لذت بري جنسي زن با دخولي وحشيانه به تعليق در ميايد:جدا شدن خشن دولبه به وسيله ي قضيبي متجاوز که زن را از اين خود انگيزي{ دور مي سازد}".ايري گاري اقتصاد قضيبي را مخالف خودبسنده گي لذت جنسي زنانه مي پندارد و برايش مساله ي مهم اين است که"قضيب" محور انتساب هويت جنسي زنانه و مبناي "فقدان"،تحليل رفته گي"(اندام جنسي) و "عقده ي قضيب" است.چون که قضيب يگانه اندام جنسي ارزشمندي به حساب ميايد که اندام جنسي زنانه ظرفيت قياس را با آن ندارد. و بايستي با شيوه هاي گوناگون از جمله مصرف سکس در مبادله ي نابرابر اندام هاي جنسي،آن را تصاحب کند...زن ميل اش را فقط به منزله ي انتظار بر خورداري از يک معادل اندام جنسي مردانه تجربه و زيست ميکند.( اين نکته در تحليلي ايري گاري مشخص است که ساخت اندام هاي جنسي و لذت حاصل از "کنش گري و کنش پذيري" نوعي نظام از نشانه ها و کردار هاي را ساخته که منجر به گفتمان قضيب سالاري مي شود:لذت جنسي و شکوه"انزال" با اندام جنسي مردانه کامل مي شود.سکس در اين ميان تنها يک رابطه ي معمول براي ارضا و لذت نيست،نوعي از جنسيت را نيز مي آفريند که در اين جنسيت،اقتدار و تابعيت بر اساس کنشگري مردانه و کنش پذيري زنانه تعريف مي شود.اگر چه در دام اين ساده سازي نخواهم افتاد که اقتدار و تابعيت را همانند ايري گاري در قدم نخست ناشي از ساخت جنسي و نشانه ها و کردار هاي مرتبط به آن بدانم.ولي حد اقل با اين تصور موافقم که هيجان ناشي از اقتدار قضيبي و تابعيت مهبلي،انعکاس اش را در روان زنانه و خود شيفته گي مردانه آشکار مي سازد. آن گونه که ايري گاري حساسيت به خرچ داده،"اقتدار قضيبي" و "تابعيت مهبلي" براي بسط هژموني، به ساختن نشانه هاي مي پردازند که در خود انرژي فراوان براي تداعي سلطه و کنترول دارند. نشانه ها، ملموس ترين پديدار هاي هستند که رفتار و گفتار ما را در زير کنترول خود دارند. اين کنترول،تنها ناشي از قبول عام معناي نشانه ها نيست،هژموني تعبيه شده در آن، سوبژکتيويته را به شدت زير مراقبت و تنبيه خود دارند.ايري گاري نقش نشانه ها را تعيين کننده ميداند،زيرا اين نشانه ها بازتاب ايديولوژيک ساخت هاي جنسي هستند. ايري گاري از ميان تمام نشانه ها وساخت هاي جنسي،"قضيب" و "مهبل" را به عنوان محور هاي تحليل مردسالاري سکس و از"خودبيگانه گي لذت جنسي" با اندام هاي زنانه بر ميگزيند.بر اساس نگاه فرويدي،زن دچار"عقده ي قضيب" است.اين عقده در کنار گفتمان روان کاوانه،به گفته ي ايري گاري،ناشي از منزلت اندام جنسي و بدن زن است.مهبل ارزش خود را از دادن"منزل گاهي" به اندام جنسي مردانه کسب ميکند و بدن هيجان مرد را به غليان در مياورد.پندار ذات گرايي ايري گاري نيز از همين جا آغاز ميگردد. او در نهايت اين موقعيت اندام هاي جنسي زنانه را در رابطه ي بهنجار اجتماعي جنسي،تقدير ناگزير زن به حساب مياورد. براي همين با شناسايي ميکانيزم لذت بري زن از اندام هاي متنوع جنسي اش،راي به فسخ رابطه ي ديرينه ي جنسي ميان مردان و زنان ميدهد."شايد مي بايست به آن تخيل زنانه ي سرکوب شده بازگشت؟....زن يک اندام جنسي-مهبل با دولبه که در تماس هم،لذت جنسي را ايجاد ميکنند-ندارد...دست کم دو اندام جنسي دارد،اما دو اندامي که قابل تشخيص به صورت دو واحد نيست.....قرار نيست لذت زن ميان کنش گري خروسه يي و کنش پذيري مهبلي انتخاب کند....لذت هاي ديگر نيز است...نوازش سينه ها،لمس فرج،نيم باز کردن لبه هاو آمدو رفت مداوم فشار{قضيب} روي جدار عقبي مهبل و....."(21تفاوت گذاشتن ميان ساز و کار لذت جنسي مردان و زنان و جانبداري از لذت زنانه ي جنسي،ايري گاري را متقاعد ميکند که راه به سوي فراسوي ساخت ها و نشانه هاي مسلطبگشايد. اما اين تفاوت تنها براي نقد از"لذت جنسي قضيبي" که در پي انکار لذت متنوع زنانه است،به کار برده نشده،ساختار بديل رابطه نيز خاطر نشان شده است.مشکل که براي سياست شالوده شکني ايري گاري پيش ميايد،تصور ذات گرايانه در رابطه به نشانه ها و ساخت هاي جنسي است.اگر چه باور من اين است که لذت جنسي در قالب پيشفرض هاي از کردار و رويه هاي جنسي،معنا پيدا کرده است،و آن هم بدين صورت که بدون آن رويه ها و کردار ها، لذت جنسي نا ممکن به نظر ميرسد،اما با اين نظر موافق نيستم که با تصور ذات گرايانه به نفي رويه ها و کردار ها پرداخته شود.رابطه ي معمول"قضيب" ومهبل" که ايري گاري به نقد آن مي پردازد،ناشي از ساز وکار آنها نمي شود تا با فسخ اين رابطه،ميکانيزم سلطه جويانه قضيبي به کنار زده شود. همين عقده ي قضيبي، هم چنان که ايري گاري از ريشه هاي فرويدي آن صحبت مبکند،ارجاع اجتماعي و سياسي آن به مراتب تاثير گذار تر است.قضيب تنها يک اندام نيست، پاسدار يک نظم اجتماعي هم است که بر خشونت و وهشتاستوار بوده و ترس را به منظور اطاعت ايجاد مي نمايد. تمام نشانه هاي جنسي و کردار هاي مرتبط، به آن دو مساله ارجاع دارد.تحليلي ساختاري از سکس،امکان تقليل گرايي به عناصر دروني ساختار را فراهم مي سازد.چنانچه ايري گاري "لذت جنسي دوگانه" را تنها در نقد ساختاري مورد نقد قرار داده نمي تواند،اين رابطه به ساختار قدرتمند رواني نيز تبديل شده که هر تيوري را به سوي ايديالسيم عقده مندانه ميکشاند.ولو اين ساختار داراي مقدار زيادي از "هژموني" و"خود شيفته گي" باشد، اما به لحاظ لذت جنسي يکي از امکان هاي فوق العاده ي لذت جنسي به حساب ميايد.پيش از آن که ايري گاري به نفي نشانه ها و ساخت ها با تحليلي ذات گرايانه بپردازد،همين نشانه ها و ساختار ها را از بار رواني و مفهومي که منابع مشروعيت "هژموني" و"خود شيفته گي قضيبي" است،تهي نمايد. سياست راديکال ايري گاري مرز بندي خونين جنسي ميان مردان و زناني را فراهم ميکند، که به لحاط عاطفي و عشقي، به اندازه ي کافي دلايلي براي توافق دارند."هسته هاي صميمت" و وضعيت انتقادي، دو تجربه ي عام است که براي تغيير وضعيت به کار رفته است. بدون شک،" سياست مقاومت" که ايري گاري در پايان نوشته اش از آن ياد کرده،ظرفيت بالاي از تاثير گذازي يا به گفته ي او رها شدن زنان از "پرولتريزه شدن" در بازار مصرف و مبادله ي جنسي مردان را در خود دارد.اما اين سياست مقاومت، تنهاشالوده شکني نظري و عملي نشانه ها و ساخت هاي جنسي را در بر نمي گيرد،تبار شناسي بخشي از سياست مقاومت را مي سازد. در کجا نشانه ها و دانش در حوزه ي عام قدرت همبستگي شان را در مي يابند و به چه صورت اين رابطه پنهان ميماند؟ از سوي ديگر ايري گاري به دليل موقعيت ممتاز حقوقي زنان در کشورش،سياست مقاومت را هم چون امکان عام اجتماعي باور دارد،اما اين امکان مقاومت براي زنان ديگر که از اين موقعيت ممتاز برخوردار نيستند،ميسر نمي باشد.زيرا ميزان بالاي خشونت و آسيب پذيري زنان، امکان مقاومت و انتقاد را حتا تا مرز صفر نزديک مي نمايد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو
ايري گاري در تحليل نشانه ها و ساخت هاي جنسي از تحليلي فزيولوژيک و ذات گرايانه استفاده ميکند،اما اين تحليل معناي قدرتمند سياسي و اجتماعي نشانه ها را درک کرده نمي تواند.از ساختارگرايي کاري بيش از اين ساخته نيست.در آغاز وقتي از ويراني تخيل جنسي در شرايط کنترول،نظارت و تنبيه جنسي حرف زده شد،در اين وضعيت امکان تولد نظم،ساختار هاي دانايي و نظام از نشانه ها و معنا ها نيز موجود است.ايري گاري به خوبي به ارزش نشانه ها توجه کرده و نسبت به آن حساسيت نشان داده است،اما ايري گاري انواع روايت هاي محلي از معنا و شيوه ي ساخت و ديرينه شناسي نشانه ها را نمي توانسته ست در نظر بگيرد.در روايت ايري گاري اين نشانه ها در وضعيت باز و بدون مداخله ي سياسي و مذهبي عمل مي نمايند و در روايت ديگر که من از آن سخن ميزنم،اين نشانه ها در بستر "محروميت عيش و لذت جنسي" زيست پذيري شان را ممکن مي سازند.تفاوت ميان اين دو به لحاظ"روايت" و "تبارشناسي"بسيار زياد است.انکشاف و تنوع در سکس يک پديده مدرن است تا پيش مدرن. زيرا در اين وضعيت،اين تنوع امکان اجتماعي شدن را پيدا ميکند و تنها در انحصار نخبگان،اشراف و يا شهر نشينان نمي باشد. پوپوليسم سکس، شرايط تجربه و باز انديشي را براي همگان فراهم مي سازد. در وضعيت ويراني تخيل جنسي، نشانه ها به مثابه ي پديده هاي طبيعي و داراي حرمت مذهبي شکل و معنا پيدا ميکنند. اگر در اين گونه سکس،"دخول" و" انزال يک سويه مردانه" امر طبيعي به نظر ميرسد،به همان اندازه اعتراض به اين رابطه،نوعي حرمت و صميمت خانواده گي را نيز زير سوال ميبرد.حرف زدن در باره ي تمايلات جنسي زنانه،نشانه ي انحراف اخلاقي يا حتا گرايش به سوي خصلت روسپي گري قلمداد مي شود. تمام ساخت ها و کردار هاي جنسي داري ظرفيت بالاي از خشونت است که زن را وادار به تابعيت مي سازد."دخول مقعدي"، رابطه ي جنسي بدون معاشقه و ارضا نشدن زن به دليل انزال زودهنگام مرد و تکنيک هاي ناکارامد جنسي، از روي خشنودي و خواست زن صورت نمي گيرد،پيامد امکان مقاومت،خشونت و "دخول به زور" که از آن بايستي زير نام تجاوز جنسي ياد کرد،مي باشد. در اين صورت ايري گاري در روايت از اين دست به چه صورت از"امکان مقاومت" ياد کرده مي تواند.آگاهي زنانه از گفتمان سکشواليته، براي دوره ي زيادي باعث رنج و آزار است.آن مقاومت در اين آگاهي وجود دارد،اما يک امر انتزاعيي بيش نيست.نشانه ها،ساخت ها و کردار هاي جنسي بخشي از فرآيند عرفي شدن گفتمان ها و ساخت ها است که انتقاد از آن حوزه ي علايق نينديشده ي اجتماعي را به خطر مي اندازد. در تمام حوزه ها، نشانه ها و ساخت ها، تنهاکارکرد ساختاري ندارند،عملکرد سياسي و اجتماعي را نيز در بر ميگيرند."قضيب" تنها نه به معناي "ارضاي جنسي" و "افزايش نسل" که "نشانه ي هويتي" و هژموني مردانه نيز به حساب ميايد. دانش نشانه شناسيک ما را کمک مي نمايد تا اين نشانه ها را نه در بستر واحد،که در موقعيت ها ووضعيت هاي گوناگون درک نماييم.حوزه ي کارکرد معناي اين نشانه ها از حوزه ي فزيولوژي فراتر رفته و به ساحت روان و هويت زنانه نيز کشانده مي شود.چالش بزرگي که براي ايري گاري موجود است اين است که تحليلي"قضيبي-مهبلي" در يک فضاي خالي و براي يک مخاطب مجازيارائه ميگردد. آرمان ايري گاري رهايي زن از بازار مبادله ي جنسي مردان است،اما مخاطب مجازي متناسب با اراده و آرمان راديکال ايري گاري نمي باشد. ايري گاري نمي تواند اين را در نظر بگيرد که روان زنانه،بازتابي از يک هويت انتسابي است.بار ها از هويت انتسابي حرف زده شد،معناي اين هويت انتسابي نزديک به مفهوم"جغرافياي تخيلي" ادوارد سعيد در کتاب شرق شناسي است.(22)اين هويت انتسابي فرآيند از "ابژه سازي" را در بر ميگيرد که به واسطه توليد انواع حقيقت هاي قدرتمدار،ساخته مي شود. رابطه ي سوژه با اين هويت انتسابي يک رابطه ي دوگانه ولي ناساز است. از يک سو اين هويت باعث رنج وملامت است،از سوي ديگر اين هويت به گفته ي بودريار هم چنان يک حاد-واقعيت به شمار ميرود.واقعيتي که نيست،اماايده ي سوبژکتيويته چنان نيرومند است که وانموده را به واقعيت تبديل مي نمايد. نشانه ها و ساخت هاي جنسي بخشي از يک هويت انتسابي زنانه است که سوژه ي زن را در برزخ انکار و پذيرش قرار ميدهد.بسيار انتزاعي خواهد بود که بدون تبارشناسي اين هويت انتسابي و شرايط امکان جا به جايي در اين هويت، مفهوم مقاومت را مطرح نمايم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
خسرو هويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکندحسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزند</ هويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستندمرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشدهويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکند;حسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزندهويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستند؟< مرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشدهويت انتسابي،فرافکنده ي خشونت بار محروميت و عيش ناکام مردانه است . مرد، تخيل و اندام هاي زنانه براي او نا آشناست، اين نا آشنايي به کدام ابهامي اشاره ندارد تا از آن در بلاتکليفي باشد. ابهام،يک خيال،يک هيجان و لذت است که جايگزين لذت جنسي ناشي از رابطه مي باشد."ابهام" به اين سبب واژه ي مرکزي به نظر ميرسد که نقش "جايگزين" را بازي ميکند.تخيل اگر با فقدان و وارفتگي ناشي از انتزاعيت اميال رو به رو ست، در وضعيت "ابهام" اين فقدان در کسوت بازسازي تصاوير پراگنده ي جنسي در ذهن مرد جبران مي شود. در اين باره به اندازه کافي در اين نوشته گفته شد. اما نکته ي که تا اين دم باز مانده بازسازي اندام هاي جنسي زنانه و لذت او بر حسب "فقدان" و "وارفتگي" ميل جنسي است. که در همين وضعيت،"هويت انتسابي" نيز ساخته مي شود.هويت انتسابي ناشي از آن تصور است که در فقدان و وارفتگي لذت جنسي تجربي،در باره ي اندام هاي جنسي زنانه، در ذهن مرد به وجود ميايد.در اين جا تنها به تيوري هاي فيمينستي در باره ي مردسالاري اشاره نمي شود که بيشتر تاکيد بر "اراده ي قصدي" دارند؛يا يک ايديولوژي شيطاني براي حذف زن. سوبژکتيويته ي مرد،"اراده ي قصدي ناب" را در خود ندارد،تا از آن براي اهداف شيطاني استفاده گردد.بخش از اين سوبژکتيويته در وضعيت فقدان و وارفتگي "لذت واقعي جنسي" شکل ميگيرد.تاکيد بيشتر بر اين است که در وضعيت محروميت و حسرت به خاطر"عيش جنسي"،نگاه مرد به اندام هاي جنسي زنانه چه گونه تغيير ميکندحسرت عيش جنسي،اندام هاي زنانه را تا سطح "ابژه ي هيجان و انزال" پائين مياورد. زيرا زن آن نشانه ي جنسي است که دلالت به حسرت و فقدان مداوم لذت جنسي واقعي و به دور از دلهره ي سرکوب و نظارت دارد.کدام نيروي انتقادي ميتواند اين نشانه را از اين بار معنايي و خيالي نجات بدهد؟ اين هويت انتسابي با کدام ميکانيزم از هم پاشيده مي شود؟زن وقتي تبديل به هيجان وصف ناپذير براي انزال و عيش جنسي مي شود،به همان ميزان مقاومت خشونت بار براي تخليه و انزال نيز در مرد به وجود ميايد."بدن رام" و "لذت" که مرد را وحشي و ديوانه مي سازد،از هرگونه هنجار و به ويژه از دغدغه ي چيزي به نام ميل مستقل زنانه، او را بيزار مي نمايد.هنجار مند ساختن ميل و هيجان جنسي در مرد، به معناي محدود شدن لذت و تنوع جنسي است که با مقاومت خشونت بار از سر راه برداشته مي شود.اما نکته ي مهم اين است که د ر نهايت اندام هاي جنسي زنانه،تصوري بيشتر از تحريک،هيجان و انزال را در بر ندارد. گفتمان اخلاق در برابر اين موضوع به شدت ساکت است. زيرا سال ها براي تحقير و خوارداشت اميال جنسي و اندام هاي جنسي زنانه زير نام "وسوسه ي شيطاني"مبارزه کرده است. بدن زن هميشه در معرض اضطراب و هيستري ضد لذت قرار داشته که پارانوياي جنسي را در روان زنانه به صورت يک هنجار جا انداخته است. شايد اين اندام ها هميشه در معرض اضطرابِ تجاوز و بي حرمتي قرار نداشته باشد،ولي در پرنسيب،سوبژکتيويته ي مرد،اين پارانويا را دامن ميزندهويت انتسابي تنها تصور جنسي در باره ي اندام هاي زنانه در "خلوت انزال و تحريک" نيست،بلکه بخشي از فرآيند کار بالاي"ابژه ي زنانه" است. وقتي از زنانه گي حرف ميزنيم،بدبيني من به شدت تحريک مي شود.زيرا اين هويت زنانه در بسياري مواقع آينه ي هويت مردانهاست. موقعيت هاي آينگي،باعث هويت پريشي مردانه هم مي شود.در هويت زنانه بازتاب هاي ملموسي از خواست سوبژکتيويته ي مرد ديده مي شود.مرد در اين هويت به آن اندازه ملموس و جا افتاده است که زن بر خلاف ميل ايري گاري آن را نايده گرفته نمي تواند. ايري گاري مانند بسياري از ديگر فيمينست هاي راديکال به باز بيني روابط جنسي و به ويژه بر ايده ي لذت جنسي و عاطفي منهاي مرد تاکيد دارند،اما سوژه ي مرد به صورت جدايي ناپذير در سوبژکتيويته ي زن حضور دارد. جالب اين جاست که اين حضور تنها بر مبناي يک رابطه ي متعادل و مساويانه استوار نيست،بلکه مرد به دليلي نفوذ خشونت بار در روان زنانه، به عنوان يک هژموني، روان زنانه را در اختيار دارد.نابسنده گي کار ايري گاري و بسياري از فيمينست هاي ديگر، در اختيار نداشتن ابزار مقاومت در برابر اين هژموني است.زيرا تمام فيمينست ها به خوبي ميدانند که نخستين خصم تيوري هاي شان، زنان سر در گم و بلاتکليفي اند که در برابر هژموني مرد در روان زنانه بي تفاوت و يا تيوري هاي مقاومت در برابر هژموني براي آنها قابل درک نيست؛نوعي جديدي از ايدياليسم ناکار که راديکال ترين صورت آن همجنسگرايي هست. موقعيت هاي آينگي نه در معناي لاکاني آن،بازتاب "هژموني"براي اعمار رابطه ي جنسي فرودست زنانه است. مهمتر از آن،"هژموني" يک امر ناخواسته نيست،تاسرکوببه عنوان يکپديدار منفي و مقاومت بر انگيز در سوبژکيويته ي زن مطرح شود. اين هژموني با احساس عاشقانه ي او همراه مي شود و "گفتمان زيبايي شناسانه ي معطوف به قدرت" را مي سازد. در اين گفتمان، مردانه گي و جذابيت مردانه، در ستايش زن از قدرت،شکوه اندام هاي مرد،سرکشي،برتري جويي و گستاخي،ميل مرد براي تسخير زن و بدن او بازتاب ميايد. اگر مرد فاقد اين ويژه گي هاي زيبايي شناسانه باشد،نمي تواند زن را باخود داشته باشد.خشونت و اقتدار مردانه به صورت ملموس در روابط روزمره به وسيله ي زنان مورد حمايت قرار ميگيرد. آنها خواهان مردان نيرومند هستند و اين نيرومندي مهمترين پديده ي هست که از طرف فيمينست ها مورد نقد قرار ميگيرد.پس چرا فيمينست ها در برابرگفتمان زنانه ي زيبايي شناسي معطوف به قدرت ساکت هستندمرز هاي اين زيبا شناسي معطوف به قدرت، بدن زن را نيز در بر ميگيرد. بر اساس اين گفتمان،نظام آرايش و پوشاک بازتاب دلهره ي زنانه براي از دست دادن مرد است. نظام آرايش به گونه ي است که بيشتر براي جلب رضايت مرد سامان داده مي شود که مهترين ابزار اين نظام تاکيد بر جذابيت هاي جنسي به مثابه نقطه ي ضعف مرد است.البته من بيش از حد به اين نظام آرايش به ديده ي شک نگاه نمي کنم.بلکه دوگانه گي اين نظام زياد براي من قابل درک نيست. از يک سو نظام آرايش و پوشاک اختيار زن را بر بدن و اميال جنسي او بيشتر مي نمايد ولي از سوي ديگر اين نظام آرايش و پوشاک که جذابيت هاي زنانه را تبديل به نمايش وسوسه آميز مي نمايد،هم چون تمهيداتي براي "باخود داشتن مردان" به کار ميبرد؛نوعي درماندگي و استيصال تلاشکار،تا مرد در دام بدن زن بماند،عقل اش را از دست بدهد و سال هاي سال در برابر جادو و وسوسه ي تن زانو بزند: لحظات با شکوه براي زن و احساس مالکيت ابدي بر بدن و عاطفه ي مرد.اين بدبيني، ناشي از تصور جا افتادگي هژموني مرد در روان زنانه است که به صورت روزمره اتفاق مي افتد و دانش انتقادي فيمنيستي در برابر آن حرفي در بساط تيوري ندارد.البته تحليل هاي فيمينستي معطوف به نقد جنبه هاي اقتدار آميز گونه هاي مختلف رفتار،نشانه ها و دسته بندي ها است،اما نقطه ي خالي تمام اين تحليل ها،همدستي سوبژکتيويته ي زن،با نظام هاي اقتدار است. اين معما شايد نقطه ي آغاز دانش انتقادي فيمينست ها بر کاستي ها زنان در جنبش هاي مقاومت و رو در رويي با سوبژکتيويته ي خشونت بار مردانه باشد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط ناجیه حنیفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آزادی زنان و بدست آوردن حقوق انسانی شان در افغانستان تنها با آگاهی و شکستن ساختار های سنتی پدرسالار امکان پذیر است با انتشار مقالات در این صفحه میخواهم سهمی کوچکی در روند آگاهی رسانی داشته باشم.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
آرزو |
|
RSS
|